ذبيح الله صفا

414

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

مر او را حلقه اندر گوش ليكن گوش بر پشتش * مر او را هست پشت و روى ليكن نيستش گردن بتازى پارسى نامش از آن اسم زنان آمد * كه مشاطه است و نتواند كسى مشاطگى جز زن باصل از وصل چار اركان بنسل از بطن صلب كان * زر و سيمش عرض ليكن عرض را جوهر از آهن سكندر بر مناره ديده‌بانش كرده و ز ديده * در او ديده برو بحر و نبات و جانور و معدن در آتش با دو صد زنگى شده و افروخته رخ را * و ليك آزاده از آتش بوجهى آمده احسن چو مردم موسم بهمن نمد را ساخته خرگه * و ليكن روى او روشن بسان قبلهء بهمن يكى چينى كه بر وى تيغ هندى كارگر نايد * يكى هندى كه دارد دوست روم و زنگ را دشمن بر او هرچند نايد تيغ هندى كارگر ليكن * مشبك گردد از پيكان تير شه چو پرويزن خداوند جهان سعد آن فريدون فر رستم دل * كه با مرديش روز كين فرو ماند چو زن بيژن * * نگارينا بهار آمد بيا تا بوستان بينى * گل اندر بوستان خرّم چو روى دوستان بينى دهان عاشق مسكين چو در غنچه گل مشكين * زيار دلستان در بوستان بوسه‌ستان بينى هزاران دلستان بينى چو گل مل بر كف وزيشان * ميان گلستان خفته دو صد بر گل‌ستان بينى نهانى جان حيوان را بجسم اندر بسى ديدى * كنون اجسام نامى را بجان اندر نهان بينى اگر ديدى جوانان را كهن پيران شده ، اكنون * جهان پير را از نو دگر باره جوان بينى اگر بر كوهسار آيى حجر را پر شجر يا بى * و گر بر سبزه‌زار آيى زمين را آسمان بينى شكوفه همچو پروينست و نرگس مهر تا هر گه * ز سنبل سنبله يا بى ز گلبن توأمان بينى شكوفه برتر از غنچه است و غنچه برتر از نرگس * بيك نقطه سه كوكب را به يكديگر قران بينى ز خويد و لاله بر هر سنگ ياقوتست و پيروزه * كمر كرده مرصّع كوه و بربسته ميان بينى ميان سينهء لاله دو صد دل سوخته يا بى * عروسان رياحين را چو حورا در جنان بينى ميان ياسمن پويى بنفشه و ياسمن بويى * گِلِ دل را ز غم شويى ، دِل و گِل شادمان بينى بيا تا نقد از آب و هوا و نالهء مرغان * بهشت آن جهانى را عيان در اين جهان بينى و گر گويى غرض حورست ديدن بر قصور آنجا * ز روزنهاى چوبين روى خيرات حِسان بينى