ذبيح الله صفا

412

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

كه او شاعرى بغايت خوش طبيعت و فاضل و سخن فهم و نكته‌سنج و چرب‌زبان و شيرين‌بيان بود ، و اين تعريفات همگى دربارهء فريد احول صادق و واقعست . وى غالب قصايد معروف استادان بزرگ پيش از خود را جواب گفته و از عهدهء اين كار همواره به خوبى برآمده است . التزام قوافى مشكل و رديفهاى دشوار و ديگر التزامات در قصايد او بسيار ديده مىشود . سخن او استوار و بشيوهء شاعران پايان قرن ششم و آغاز قرن هفتم است و مخصوصا در وصف مهارت خاصّ دارد و قصايد متعددى كه در اوصاف آينه ، شمع ، خروس ، آفتاب ، بهار ، آسمان و افلاك ، تيغ ، و نظاير اينها سروده هريك در حدّ خود و بتنهايى برهانى قاطع بر استادى و كمال مهارت او درين فنّست . شمع : در مجلس دوشينه شب تا روز بد شب يار من * از شهدزاده شاهدى انجم نما در انجمن از نور نار اندوخته وز نار نور افروخته * فرهادوش دل‌سوخته دور از لب شيرين من در شب تجلى داده بد نخلى به پا استاده بد * آرى ز نحلىزاده بد طفلى چكان از لب لبن همچون سمندر نور خور پروانه را سوزنده پر * زنبور زادش ز آن مگر شد نوش بخش و نيش زن بر جسم جان كرده فدا جسمش ز جان خورده غذا * دارد زبان الكن ولى دارد مكان اندر لگن تاجش بسر در چون تكين تن قابل نقش نگين * قدش چو سرو راستين استاده در صحن چمن شب را ز نورش تابها وز ديده ريزان آبها * تا روز در محرابها ، مؤمن دل و مومين بدن تابنده چون اختر شود وز گريه روشن‌تر شود * گه ز آب ديده تر شود كرده مشمع پيرهن با جامه عريان آمده بر آب بريان آمده * با خنده گريان آمده شب تا سحر بر خويشتن شب بر لبش خنده بود روزش سرافگنده بود * هر تن بجان زنده بود زنده است جان او بتن دارد حصار و منجنيق از پردهء شعر دقيق * و ز عكس چون لعل و عتيق اندر بدخشان و يمن در ديده آب و آذرش چهره چو نقش آزرش * از نور حورى بر سرش بر فرق نورش اهرمن در شب سرافرازى كند تا روز دمسازى كند * چون غازيان بازى كند كاندر ميان دارد رسن چشمش كه بيخوابى خوشست از سوز يار سركشست * زيرا چو در دل آتشست از ديده بگريزد وسن