ذبيح الله صفا
402
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
گفته است . وى در شعر بيشتر متمايل بسبك انورى است و با آنكه آن علوّ طبع و قدرت بيان و فصاحت گفتار انورى در او نيست ، امّا چون سادگى بر طبع او چيره است اشعار او سهلتر و سليستر و شيرينتر به نظر مىآيد و چون عدم مبالغهء او را در ايراد اصطلاحات و معانى علمى و لغات غريب عربى با سادگى بيان و مختصّاتى از زبان و شعر فارسى در پايان قرن ششم و نيمهء اول قرن هفتم جمع كنيم سبك او از سبك سخن انورى متمايز مىشود . از اشعار اوست : نفس باد صبا باز عبير افشانست * موسم جام مى و فصل گل و ريحانست تير باران سحابست وزان غنچه و گل * اين همه تن سپرست آن همه سر پيكانست بند بهمن ز تن زال روان آب مگر * باد سودست كه بر وى اثر سوهانست بر سر از بس كه زَرِ تازه كشد نرگس تر * به تنى بر دو سرش همچو سر ميزانست چار كر دست بدان چشم جهان بين نرگس * تا بديدست كه گل جلوهگر بستانست چه عجب بر گل اگر خار كند دندان تيز * كاين همه رخ لب و آن را همه تن دندانست روز و شب مست و خرامان بچمن در بلبل * همچو رامين پى آن شد كه گلش جانانست شاخ تازهء سمن و بيد تر از باد صبا * همچو احوال جهان گشته فتان خيزانست فرصت عيش درين فصل نگهدار اى دل * كه فنا عمر نور دست و فلك گردانست دَمِ خوش بايدت از خويش برون آى چو گل * كز پى يك دم خوش پوست بر او زندانست دل خوش در دم خوش جوى كه چون صبح و صبا * گر بجانى بخرى يك دم خوش ارزانست اگر اندر دم خوش بىسروسامان باشى * آن بهرحال مپندار كه از حرمانست كآنكه در دايرهء چرخ نشيند ناچار * نقطه سان شايد اگر بىسر و بىسامانست سايهء سرو بنى گير چو بلبل در باغ * اگر از باد صبا گنبد گل ويرانست غم مخور شاد بزى ز آنكه غم و شادى تو * هر دو چون مىگذرد نزد خرد آسانست بار گيتى چه كشى جامِ مى گلگون كش * كاو رهاننده ترا زاندُهِ بىپايانست مىزى از كار جهان فارغ و آزاد كه سرو * شده مشهور بآزاد نهادى ز آنست