ذبيح الله صفا
403
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
تو سَرِ وقت نگهدار و بُنِ كار مجوى * كه فلك نيز درين واقعه سرگردانست راست رَو باش بهر كيش كه هستى چون تير * كه كمانوش دل كژ رو ز دَرِ قُربانست غم آن درد كه درمان نپذيرد چه خورى * جام مى خور كه دواى غم بىدرمانست منِ نادانِ نه اين كاره كه ميخواره نيم * آن مرا مىدهم انصاف كه از حرمانست من ندارم سر آن پس تو كه دارى مىخور * كاين سخن نزد خرد دعوى بىبرهانست كس چو نرگس چه سبب جام نگيرد اكنون * كز گل و لاله چمن جنّت جاويدانست * * اى رخ خوب تو آراستهء زيبايى * پرتو حسن تو در چشم خرد بينايى تو مرا توشهء جانّى و جگر گوشهء دل * سزد ار بر جگر سوختهام بخشايى نازنينا تو چو از خوبى خود بىخبرى * بشنو از من كه تو چونى كه مرا مىشايى من اگر ديگ خيال تو چنين خواهم پخت * نكشد دير كه من زود شوم سودايى تو مرا چون نفسى وز پى آن مىباشم * زنده چندانكه برم مىروى و مىآيى بوسهيى خواهم و تو لعل بلؤلؤ گيرى * خوش جوابيست چه گويم كه شكر مىخايى حلقهء گوش ترا دى كمرت گفت آخر * هم ترا به كه رخ اندر رخ ماهى سايى من چنين بستهء افتاده بزيرم چه سبب * گفت زيرا كه تو در بند زر و كالايى كس چه داند كه ميانىّ و دهانيست ترا * گر نبندى كمر اى دلبر و لب نگشايى چشم و زلف تو دلم گرچه بيغما بردند * نيست يغمائيشان خواند مرا يارايى ز آنكه با عدل جم عصر سليمان دوم * نرسد هيچ كسى را كه كند يغمايى جم سير خسرو فرخنده سليمان شاه آن * كه بلندست به دو مرتبتِ دارايى * * حبّذا در وسط فصل زمستان آتش * كه بود فصل زمستان چو گلستان آتش دَى مگر گشت چو نمرود و خلايق چو خليل * كه نمايد همه را چون گل و ريحان آتش يا رب اين معجزه بين باز كه از چوبى خشك * ميوهء تر دهد اندر دى و آبان آتش