ذبيح الله صفا
390
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
چو مقصودى زيارى نيست حاصل * بَرِ من چه صفاهان چه بخارا تو گويى مادر ايّام هر دم * همى زايد همى آزارِ دانا ز گردون و ز جورش چند نالم * چرا دارم چنين بيهوده غوغا روم خاك درى بوسم كه دولت * هميشه دارد آنجا جا و ملجا * * خمر خوشتر هزار بار از آب * و مِنَ الخمرِ كُلُّ شيخٍ شاب مىخورم مىخورم كه غم ببرد * چند دارم روان برنج و عذاب چون شوم مست و بىخبر افتم * نه خطا آيد از من و نه صواب روز محشر بموقف عَرَصات * نه گنه دامنم كشد نه ثواب * * برگريزان گذشت و ديماهست * خنك آن را كه خانه خرگاهست اندرين فصل آتش و باده * بهترين مال و خوشترين جاهست آتشى برفروز و باده بخواه * كاين بهشت است و آن در افواهست اين سخن در بهشت جسمانيست * تا نگويى نظام گمراهست هيزم و مى نماند و در طلبش * از زر و سيم دست كوتاهست دولت مهر باد جاويدان * كه ولى نعمت نكو خواهست * * دلم در بند يارى مهربانست * كه رويش رشك ماه آسمانست به ماه آسمان ماند و ليكن * عجب سنگين دل و نامهربانست رخش را ماه خوان گر مَه سخن گفت * قدش را سرو گو سرو ار روانست دلِ دلداريم يك دم ندارد * اگرچه مهر او در جاى جانست ز من چشمش توان و تاب بستد * بدان منگر كه او خود ناتوانست اگر دشنام پيوسته ندادى * كه دانستى كه آن مه را دهانست