ذبيح الله صفا
391
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
و گر زرّين كمر گهگه نبستى * كه ظنّ بردى كه آن بت را ميانست ز من زر جست جان كردم برو عرض * بعجزش گفتم اين نقدِ روانست جفاى او ز حدّ بگذشت ليكن * خداى دادگر را شكر از آنست كه اندر قصهء او دستگيرم * مديح قطب دين نوشين روانست * * اى ز خوبى مايهيى تا حدّ امكان يافته * صد چو يوسف بستهء چاه زنخدان يافته نسختى از قدّ تو سرو چمن برداشته * پرتوى از روى تو خورشيد رخشان يافته ماه زلفت نكهت مشك خطا را داده رشك * مورِ خطّت قربت لعل بدخشان يافته جبرئيل از اوج سدره بارها كرده نگاه * نزهت روى تو رشك باغ رضوان يافته حسن روزافزون رويت بر سپهر نيكوى * ماه را اندر محاقِ رشك نقصان يافته پيش تنگ شكّر تو لاف نسبت چون زده * پسته بر خود هم دهان خويش خندان يافته يا رب آن فرصت كجا يابم كه يابد مرهمى * از وصالت اين دلِ آسيبِ هجران يافته تا كدامين روز باشد آنكه باشم بر مراد * بارگاه افتخار صدر كرمان يافته * * اوّل روز بهمنست اى ماه * آتشى برفروز و باده بخواه جشن بهمن بخواه قلبِ شتا « 1 » * ز آنكه قلب شتاست « 2 » بهمن ماه تا حواصل همى فشاند ابر * بَرِ مردم عزيز شد روباه هركه بىپوستين روباهست * گرگِ سرماش مىدرد ناگاه دو سه سرمست را ز خواب دراز * دست گير و فراز كن خرگاه ساتگينى نه و پياله بده * شادمانى فزا و اندُه كاه « 3 »
--> ( 1 ) - قلب شتا : آتش ( 2 ) - قلب شتا : ميانهء زمستان ( 3 ) - در اصل : شادمانى فزا و باده بكاه