ذبيح الله صفا
374
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
از ديوان سراج الدين سگزى نسخهيى عكسى بشمارهء ( ع 6343 ) در كتابخانهء مركزى دانشگاه مطالعه شد . اين نسخهء عكسى از روى نسخهيى كه متعلق باستاد فقيد
--> از صفحهء پيش : بندهء داعى سراجى آنكه اندر مدح تو * طرز الفاظش چو الفاظ خراسانى بود حاسدش چون ساغر اندر خط شدست از بهر آنك * در سخن طبعش روان چون راح ريحانى بود خسروا چون تو ز شه خاقان شروان بهترى * بنده شايد گر بمدحت به ز خاقانى بود ترهات هركسى در نظم نغزم كى رسد * كان ايشان جمله نانى و ز من جانى بود * ز آن شاعران نيم كه ز ديوان عمرو و زيد * گرد آورند معنى اشعار نيمشب * اين مطلع او نهاد و بر او بست يك رديف * از بهر طبع لؤلؤ شهوار نيمشب و آنگه به بنده گفت كه خاطر بيازماى * در مدح شهريار بافكار نيمشب پس من بپاى بكر معانى مجيروار * با شبروان شدم بدر بار نيمشب اى من غلام او بدل و جان كه گفت آن * « سرمست و بيقرار و دلآزار نيمشب » اين قصيده را ناصر الدين محمد بن نصرة الدين ابو الخطاب خسرو پادشاه مكران به او دستور داد و خود يك مصراع « سرمست و بيقرار و دلآزار نيمشب » را سرود و بشاعر فرمان داد كه آن را تكميل كند . سراجى قصيده را بدينگونه آغاز كرد : سرمست و بيقرار و دلآزار نيمشب * آمد بعربده بر من يار نيمشب باز سراج الدين نام حاجب مطلع ذيل را بشاعر داد تا او آن را تمام كند و او چنين كرد و گفت : اى حسن ترا ز لطف آبى * وى زلف ترا ز مشك تابى . . . اى شاه سراج دين كه او هست * از نعمت فضل با نصابى سر مطلع اين قصيده او گفت * آنگاه چو لؤلؤ خوشابى من بنده تمام كردم او را * بىشدت فكر و اضطرابى * * كرم پناها بنده سراجى آنكه ز اصل * بمصطفى برسد همچو مصطفى بقصى -