ذبيح الله صفا
375
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
مرحوم سعيد نفيسى بوده است فراهم شد و اينك نمىدانم كه آن نسخه كجاست . نسخهء مذكور متضمن بيشتر از چهار هزار و پانصد بيت قصيده است و تقى الدين كاشانى هم قسمتى از قصائد او را در حدود 550 بيت در تذكرهء خود نقل كرده است . از اشعار اوست : « 1 » تا زدم اندر سر زلف بت دلدار دست * پاى صبر من برفت از جاى و شد از كار دست پاى صبر آيد بجاى و دست با كار ار زنم * بار ديگر بر سر زلف بت دلدار دست اى بسا كز درد هجرش هر شبى در پاى غم * بيدلان بر سر زنند از انده و تيمار دست تا بنفشه سر برآورد از گلش آمد ازو * پاى دل در سنگ و جان را شد ز غم بر خار دست
--> از صفحهء پيش بدين قوافى مشكل چنان ثناى تو گفت * كه شاعران جهان ز آن شوند عاجز و عى * در نظم و نثر شاها امروز بىنظيرم * با نثر جانفزايم با نظم دلپذيرم جايى كه نظم بايد جايى كه نثر شايد * در نظم بىهمالم در نثر بىنظيرم نثرم چو باد جنت نظمم چو آب دريا * پس من حيات باقى زين نظم و نثر گيرم مقصود نظم و نثرم مدح شهست ورنه * با نثر در لجاجم با نظم در نفيرم تا نثر مدح خسرو نظم آورم ، بطفلى * پيوند نظم و نثرم بودست شهد و شيرم * من ثناى تو بالفاظ خراسان گويم * كه مرا آب و گل از خاك خراسان برخاست * يك بار ديگر هم بامتحان سراج الدين مذكور كه حاجب خاص پادشاه مكران بود قصيدهيى باستقبال از سيد حسن عزنوى ساخت و در آن گفت : در امتحان حاجب خاصت سراج دين * كو پيش خدمت تو بهنجار مىرود گفتم جواب سيد اشرف حسن كه گفت * « چشمم چو بر رخ گل و گلنار مىرود » ( 1 ) - اين قصيده در مدح عز الدين بختيار بن احمد و در التزام « پاى » و « دست » و « سر » است