ذبيح الله صفا
371
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
سگزى رسما بدربار ابو الخطاب خسرو اختصاص داشت چنان كه بوظيفهيى كه از خزانهء او دريافت مىداشت خرسند و بصلات او خوشدل و از انعام وى شاكر بود . قصايد او غالبا در مدح و يا خطاب به همين پادشاهست و يا خطاب بفرزندانش مانند معزّ الدين سنجر شاه و تاج الدين ابو المكارم و قطب الدين سلطانشاه و مخصوصا ناصر الدين محمد بن ابو الخطّاب كه از ميان فرزندان پادشاه مكران از همه شجاعتر بوده و متصرفات پدر را بجانب سرزمين هند توسعه داد « 1 » . سراجى اگرچه در مدح اين شاهزادگان و شرح فضايل و مخصوصا دلاوريهاى آنان قصائد بسيار دارد ولى اختصاص او در واقع به پدرشان نصرة الدين پهلوان است كه شاعر مغمور احسان و الطاف او بوده و در اشعار خويش تعلق خود را بوى اثبات كرده است « 2 » .
--> ( 1 ) - در مدح ناصر الدين محمد مذكور گويد : خسروا هندوستان با موكب ميمون تو * از خوشى و لطف در فردوس رضوان مىرسد ملك هندوستان مسلم شد ترا و بعد ازين * مژدهء ملك عراقين و خراسان مىرسد نى غلط كردم كه تو شاه سليمان همتى * مر ترا زير نگين ملك سليمان مىرسد ( 2 ) - در مدح نصرة الدين ابو الخطاب خسرو شاه گفته است : اى سراجى شادمان بنشين كه اين غم بگذرد * خاطرت را چون ثناى شاه مكران در رسيد خسرو جمشيد فر شه نصرة الدين پهلوان * آنكه نام او بنام پوردستان دررسيد حيدر ثانى ابو الخطاب خسرو كز وجود * ذكر حلم او بذكر حلم عثمان دررسيد * خسروا بنده سراجى ز دل درياوار * در ثناى تو بالفاظ در افشان برخاست لاجرم در سخن از مدح و ثناى تو ورا * زينت دفتر و آرايش ديوان برخاست خاطر اوست سزاوار مديح تو از آنك * مدح احمد همه از خاطر حسان برخاست طبع ويران رهى گنج علومست بشعر * وين نه طرفه است كه هر گنج ز ويران برخاست من ترا مدح و ثنا گويم كز جود و كرم * با من از طبع تو صد شفقت و احسان برخاست پيش شعر من و احسان تو شاها بجهان * نام خاقانى و آوازهء خاقان برخاست