ذبيح الله صفا

350

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

اى چو ذرّه در بَرِ آن روى زيبا آفتاب * از حجاب سايهء زلف تو پيدا آفتاب هر كجا بُرقَع براندازد جمال طلعتت * از جهان افغان برآيد : اى دريغا آفتاب رحمتى كن پرده از رخ برميفگن زينهار * تا نگردد بعدِ چندين سال رسوا آفتاب گرچه نزديكى وصالت سخت دشوارست از آنك * آفتاب مائى و دورست ره تا آفتاب ننگ مىدارى زنام من ، مكن كاين شرط نيست * ذرّه را دانى كه باشد نسبتى با آفتاب سايه از من وامگير آخر نه من خاك توام * سايه هرگز برگرفت از خاك جانا آفتاب سالها شد تا ببوى لعل و ياقوت لبت * رنگ مىآميزد اندر سنگ خارا آفتاب دوش بر گردون يكى بزمم نمود از ابتدا * بود صاحب مجلس اندر وى بعمدا آفتاب بر نواى عشق تو ناهيد مىزد اين غزل * و آنگه از بالا رَسيلى « 1 » كرد او را آفتاب اى مُحاكا « 2 » كرده روى دلكشت با آفتاب * در حجاب ابر پنهان ز آن مُحاكا آفتاب هر كجا بايد فروغ خرمن ماهِ رخت * خوشه‌چين زيبد چو ماه از مهر آنجا آفتاب چشم من چون آبدانى گشت از عكس رخت * بىگمان آب آورد بر چشم بينا آفتاب راز پنهان مرا كرد آشكارا روى تو * اى بسا رازا كه كردست آشكارا آفتاب دامنم از ديده دريا بار و لب خشك از نفس * منتظر تا تابدم ز آن روى زيبا آفتاب نور رويت از من مسكين چرا دارى دريغ * نوركى دارد دريغ از خشك و دريا آفتاب روى در ديوار هجر آورده‌ام از عاشقان * زينهار اى مه بتيره گل ميندا آفتاب خلق چون نور رخت بينند گويند اى عجب * اين يد بيضاست ياراى ملك يا آفتاب شه حسام دولت و دين اردشير بن حسن * كاين چنين از سايهء او گشت و الا آفتاب * * چو تازه كرد صبا رسم كهنه پيرايى * جهان پير ازو يافت عهد برنايى بفرّ ابر گهر ريز و باد عنبر بيز * به روى عالم بازآمدست زيبايى

--> ( 1 ) - رسيلى : هم‌آوازى ، و بمعنى شركت در مسابقه با كسى ( 2 ) - محاكات : مشابه بودن و بهم ماننده شدن و با يكديگر سخن گفتن