ذبيح الله صفا
349
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
بنماى راه روشنم ترتيب ده يك مسكنم * تا رخت بيرون افگنم زين محنت آباد حزن اندر جواب آمد خرد گفت اين سخن كى درخورد * بر چون تويى اين بگذرد با اين همه ذهن و فطن آخر نه مردى عاقلى از چيست اين بىحاصلى * شايد كازينسان غافلى از درگه شاه زمن خورشيد شاهان عز دين اندر خور تاج و نگين * هم ملك و هم رايش متين هم خلق و هم خلقش حسن * * مه چو روى تو نباشد بجهانآرايى * سرو چون قدّ تو نَبْوَد بچمنپيرايى راستى را بسر چارسوى حسن و جمال * دلبرانند و ليكن نه بدين زيبايى و اين عجب نيست كه هم بر سر كوى غم عشق * عاشقانند وليكس نه بدين رسوايى چون قبا بندى و برقع بگشايى ز دو رخ * سرو و گل توبه كنند از كَشى و رعنايى پايه برتر كشم از چرخ و كنم جان قربان * گر تو بىتركش و قِربان ز درم بازآيى فرّخ آن زلف چو عنبر كه ز اقبال بيافت * اينكه بر سنبل خطّ تو كند لالايى حلقهء گوش ترا حلقه بگوشم كه ورا * هست با زلف و رخت زَهرهء پهلوسايى عارضت بود ، درآمد خط و خوشتر كردش * وه چه خوبست و خوش آن عارض و آن طغرايى خط مشكين تو درهم شده با شيرين لب * همچو عطّار نمايد ببرِ حلوايى زلف پرچين تو خَيْلِ خردم يغما كرد * و اين خطا نيست بنزديك بت يغمايى دهن تنگ ترا هست بخروار شكر * ميل خوبيش نگر و آن همه شكّر خايى عاشقان را رخ خوب تو چو گنجيست روان * ليك زلف تو به دو مىكند اژدرهايى طرفهتر اين همه خون ريختن نرگس تست * با همه سستى و بيمارى ناپروايى روى روشن سوى ديوار فراق آوردم * بگِل تيره چه خورشيد همىاندايى بربودى ز بتان گوى به نيكورويى * همچو از خلق جهان خواجه به نيكورايى صاحب و صدر رَبيب الدين كز فضل و كرم * عادت اوست چو خورشيد جهانآرايى * *