ذبيح الله صفا

348

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

كمال قصيده‌يى بر همان وزن و قافيت در پاسخ و ستايش وى خاصّه خطّ و شعر او ساخته و در آن گفته است : شاد باش اى بسخن قدوهء ارباب هنر * كه حرامست بجز بر قَلَمت سِحْرِ حلال گر تو « دعوى دارى » شعر تو معنىدارست * دعوىِ فضلِ ترا معنى يارست و همال در نگارستان ديدى شكرستان مضمر * خطّ و معنىِّ ترا ديدم هم ز آن منوال . . . منزل روح از آنست سَوادِ خَطِ تو * كه سَوادِ خَطِ تو از شب قدرست مثال قلمت مىكند احياى شب قدر از آن * همه كاميش بدادست خداى متعال گاه بر يك قدم استاده بود چون اوتاد * گاه در سجده همى گريد همچون ابدال لاجرم گشت روان آب ينابيعِ حِكَم * از زبان گهر افشان تو هنگام مقال . . . ديوان قاضى ركن الدين را از سه چهار هزار تا ده هزار بيت نوشته‌اند ولى آنچه از منتخب ديوان فارسى و عربى او در ذيل شمارهء 4955 ضمن نسخ خطّى كتابخانهء آستان قدس رضوى مشهد موجودست بسه هزار و پانصد بيت بالغ مىشود و علاوه بر اين اشعارى ازو در تذكره‌ها و مجموعه‌هاى اشعار خاصه در مونس الاحرار مندرج و از آنها استادى و قدرت او در سرودن قصايد بشيوهء استادان پايان قرن ششم و آغاز قرن هفتم عراق آشكارست و اينك ابياتى از آنها : دوش آنزمان كانجم همى كردند ساز انجمن * دست قضا اين شمع زر برداشت ز اين سيمين لگن اين لعبتان خوش‌لقا ، در جلوه با زيب و بها * همچون ببستان از صبا روى عروسان چمن من فارغ از هر نيك و بد حيران شده در كار خود * در وقت صبحى با خرد راندم ز هر جنسى سخن كاى نايب روح الامين وى خوش حريف به‌نشين * نالانم و اندوهگين درياب آخر كار من از دست گردون خسته‌ام يكلحظه خوش ننشسته‌ام * كاو مىكند سرگشته‌ام پيوسته همچون خويشتن هرگز نبخشايد مرا در غم بفرسايد مرا * هر دم بيفزايد مرا اندوه جان و رنج تن بر بىهنر دارد نظر زيرا كه كم دارد هنر * هر روز با تيغ و سپر آرد به من برتاختن مىدارم از جورش فغان مىخواهم از مكرش امان * كم در مضيق امتحان هر روز دارد ممتحن دارم شكايت زو بسى كور است ميل هر خسى * ليكن چه غم دارد كسى كش چون تو باشد رايزن