ذبيح الله صفا
163
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
خورشاه را نيز اندكى بعد بدرخواست او بدربار منگوقاآن گسيل كردند ليكن قاآن ببهانهء آنكه هنوز بعضى از قلاع اسمعيليان را تسليم نكرده است ويرا نپذيرفت و فرمان داد تا بازگردد و بعد از آنكه همهء پيروان خود را بتسليم وادار كرد بدرگاه آيد . در بازگشت از مغولستان او و كسانش را نزديك جيحون لگدكوب كردند و بقتل رسانيدند و در همان اوان همهء كسان و بستگان او را از زن و مرد تا كودك گهواره و جملهء اسيران اسمعيلى را كه در دست مغولان بودند كشتند و بفرمانده مغولى در قهستان نيز فرمان دادند تا او نيز عدّهيى را ببهانهء حشر گرد آورد و بقتل رساند و او دوازده هزار اسمعيلى را در آن ديار از دم تيغ گذراند . تسخير دژهاى اسمعيلى و برافتادن حكومت آنان ، كه در ميان ايرانيان از ديرباز ايجاد رعب و هراسى سخت كرده بود ، همهء مؤلّفان خاصه نويسندگان اهل سنّت را سخت خشنود ساخت و آن را بمنزلهء مرهمى بر جراحتهاى اسلام شمردند و هولاگو را بسبب رفتارى كه با آنان كرده بود مستوجب دعا و ثنا دانستند . عطا ملك درين باب نوشته است : « عالم كه از خبث ايشان ملوّث بود پاك گشت . آيندگان و روندگان بىخوفوهراس و زحمت بدرقه شد آمد مىكنند و پادشاه جوانبخت را كه بنياد ايشان برداشت و از كسى ازيشان اثر نگذاشت ، دعاى دولت مىگويند ؛ و راستى آن بود كه اين كار مرهم جراحتهاى مسلمانى بود و تدارك خللهاى دينى . جماعتى كه بعد ازين دور و عهد در رسند بدانند كه فتنهء ايشان تا بچه غايت بود و تشويش در داخل خلق عالم تا بچه حد كشيده . . . » « 1 » بعد از واقعهء 654 اسمعيليان در ايران هيچگاه نتوانستند قدرت قديم خود را تجديد كنند و اگرچه در حدود سال 670 هجرى قيامى كردند « 2 » ليكن ديگر چنان كه بايد نامى از آنان نيست و حكومت سياسى و نفوذ نظامى و قلاع مستحكم خود را ديگر بازنيافتند و حتّى
--> ( 1 ) - جهانگشا ج 3 ص 278 ( 2 ) - تاريخ ادبيات ايران ( از سعدى تا جامى ) ادوارد برون ، ترجمهء آقاى على اصغر حكمت ، چاپ دوم ص 36