ذبيح الله صفا
95
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
طبقات عامه از كسانى كه در لباس اهل فتوت و صاحبان علم و فقه و قضا راه دغلى و بدكارى پيش مىگرفتند ، شكايتها دارد . اينك چند بيت از آن كتاب را بعنوان نمونهيى از انتقادات اين شاعر نقل مىكنيم : مَهِل اى خواجه كاين زبون گيران * شهر واژون كنند و ده ويران چه كنى با قلم زنانِ دغل * تكيه بر عقد ملكدارى و حلّ قلمى راست كرده در پس گوش * چشم برخوردهء كسان چون موش حلق درويش را بريده بكلك * مال و ملكش كشيده اندر سلك نه شناسد كه كردگارش كيست * نه بداند كه اصل كارش چيست علم دانستن قفير و نفير * علم آزردن يتيم و فقير گر ترا تيغ حكم در مشتست * شحنهكش باش ، دزد خود كشتست دزد را شحنه راهِ رخت نمود * كشتن دزدِ بىگناه چه سود ؟ دزد با شحنه چون شريك بود * كوچها را عسس چريك بود همه مارند و مور ، مير كجاست * مزد گيرند ، دزدگير كجاست راه زد كاروانِ دِه را كُرد * شحنهء شهر مال هر دو ببرد . . . گوشت دهقان بهر دو ماه خورد * مرغ بريان چريك شاه خورد دست دهقان چو چرم رفته ز كار * دهخدا دست نرم برده كه آر چه خورى نان ز دستوارهء او * نظرى كن بدست پارهء او دو سه درويش رفته در دره * پى گوساله و بز و بره شب فغانى كه گرگ ميش ببرد * روز آهى كه دزد خيش ببرد تو پر از باد كرده پشم و بروت * كه كى آرد شبان پنير و قروت . . . سختترين و زنندهترين انتقاد اجتماعى كه درين دوره بدان بازمىخوريم در آثار خواجه نظام الدين عبيد اللّه زاكانى قزوينى است . وى بنظم و نثر ، و از راههاى مختلف وضع وخيم عهد خود را بباد انتقاد گرفته و طبقات مختلف اجتماعى خاصه امرا و رجال سياسى