ذبيح الله صفا

96

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

و دينى عصر را در پردهء طنز و طعنه و هزل‌هاى نمكين چنان كه بودند معرّفى كرده است . وى نمايندهء تمام‌عيار رندان روزگار خويش است كه اگرچه از مشاهدهء وضع نابهنجار زمان در عذاب روحى شديد بودند ليكن بجاى اندرزهاى پدرانه بمسؤلان آن اوضاع با ابداع طعنه‌ها و ريشخندها از آنان انتقام ميگرفته‌اند . معرّفى آثار و روش كارش البتّه بايد ضمن ذكر وضع ادبى اين عهد انجام گيرد و درينجا براى نمونه چند مطايبهء او مذكور مىافتد تا نمودارى از انتقادات سخت او باشد : « شخصى از مولانا عضد الدين « 1 » پرسيد كه چونست كه در زمان خلفا مردم دعوى خدايى و پيغمبرى بسيار مىكردند و اكنون نمىكنند ؟ گفت مردم اين روزگار را چندان از ظلم و گرسنگى افتاده است كه نه از خدايشان به ياد مىآيد و نه از پيغامبر ! » « 2 » « لوليى با پسر خود ماجرا مىكرد كه تو هيچ كارى نمىكنى و عمر در بطالت بسر ميبرى . چند با تو گويم كه معلق زدن بياموز و سگ از چنبر جهانيدن و رسنبازى تعلم كن تا از عمر خود برخوردار شوى . اگر از من نمىشنوى به خدا ترا در مدرسه اندازم تا آن علم مرده ريگ ايشان بياموزى و دانشمند شوى و تا زنده باشى در مذلت و فلاكت و ادبار بمانى و يك جو از هيچ‌جا حاصل نتوانى كرد » « 3 » « مولانا شرف الدين دامغانى بر در مسجد مىگذشت ، خادم مسجد سگى را در مسجد پيچيده بود و مىزد . سگ فرياد مىكرد . مولانا در مسجد بگذاشت ، سگ بدر جست . خادم با مولانا عتاب كرد . مولانا گفت اى يار معذوردار كه سگ عقل ندارد ، از بىعقلى در مسجد مىآيد . ما كه عقل داريم هرگز ما را در مسجد مىبينيد ؟ » « 4 » « دهقانى در اصفهان بدر خانهء خواجه بهاء الدين صاحب ديوان « 5 » رفت ، با خواجه‌سرا

--> ( 1 ) - مراد مولانا عضد الدين ايجى ( - ايگى ) دانشمند معروف است . ( 2 ) - از رسالهء دلگشا ، لطايف عبيد زاكانى ، تهران 1333 ص 110 . ( 3 ) - ايضا ص 115 . ( 4 ) - ايضا ص 119 . ( 5 ) - او پسر شمس الدين صاحب ديوان و از ظلمهء روزگار بود .