مرتضى راوندى
95
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
كلامى به مبارزه با معتزله و متكلمين شيعه برخاست . . . » « 1 » بعد از ظهور علم كلام چون پيروان اين مكتب از علم و عقل كمك مىگرفتند ، محدّثين و علماى ظاهر و قشريون با آنها اعلام مخالفت نمودند ، امام شافعى به تنبيه آنها فتوى داد . امام احمد بن حنبل مىگفت كه اهل كلام زنديقند . امام فخر رازى كه بيش از محدثين به عقل و استدلال بشرى ارزش و احترام مىگذاشت ناچار بود تندرويهاى اهل حديث را تأويل و تفسير كند . بعضى از محدثين تنگنظر و بىمايه مىگفتند هروقت از كسى لفظ جوهر و عرض و مادّه را شنيديد ، بدانيد كه او گمراه است . ابو الحسن اشعرى « بنا به گفتهء تذكرهنويسان در چهل سالگى در خانهء خود معتكف گرديد و در انزوايى كه كمتر از دو هفته به طول نينجاميد بسر برد ، و ناگهان وقتى كه مردم در مسجد اعظم بصره به نماز فراهم آمده بودند از انزوا بيرون آمد و با بانگى بلند به مردم چنين اعلام كرد : هركه مرا مىشناسد ، مىشناسد و هركه نمىشناسد اكنون خود را به او مىشناسانم . من على بن اسمعيل الاشعرى هستم ، اندكى پيش از اين من اصول عقايد معتزله را تدريس مىكردم و به حدوث قرآن و انكار رويت خداوند در آخرت و سلب هرگونه اسناد ، و هر صفت ثبوتيهاى از خداوند عقيدهمند بودم . اينك همه گواه باشيد كه اكنون من از اين اصول عقايد روگرداندهام و بطور قطع يكدله آن را رها كردهام . » « 2 » مىتوان تغيير جهتى را كه براى اشعرى پيش آمد چنين توجيه كرد كه او مىخواست جامعه اسلامى را از بنبست تفرقه كه به آن دچار شده بود رهايى بخشد . اشعرى مىگفت : « اگر براى عقل ارزش مطلق قايل شويم اين نحوهء فكر چنان كه معتزله ادعا مىكنند به حفظ دين منجر نمىگردد ، بلكه به محو آن منتهى مىشود . به اين طريق كه « عقل » بدون قيد و شرط جانشين « ايمان » مىگردد . اگر عقل بالاتر از مسلّمات دين باشد پس ايمان به خدا و منزلات او چه فايده دارد ؟ » « 3 » « به عقيدهء اشاعره جهان هستى در اتساع دايمى است و فقط دست خداوند ، وحدت و التصاق و طول مدت آن را حفظ مىكند ، اما ناتوانى حواس و نارسايى عقل به بشر مجال آن نمىدهد تا ادراك كند كه قضيه چنين است . « 4 »
--> ( 1 ) . نقل و تلخيص از خاندان نوبختى از ص 44 به بعد . براى اطلاع از عقايد اشعريه رجوع كنيد به ملل و نحل شهرستانى ، ص 41 . ( 2 ) . تاريخ فلسفه اسلامى ، نوشتهء هانرى كربن ، پيشين ، ص 145 . ( 3 ) . همان كتاب ، ص 148 . ( 4 ) . همان كتاب ، ص 157 .