مرتضى راوندى
88
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
بهوجود آورده باشد ، جهان و نوع بشر به خودى خود بهوجود آمده و اين ما هستيم كه خداى خود را بهوجود مىآوريم . » پس از پايان سخنان ابو شاكر ، امام ، نخست از وسعت اطلاعات اقتصادى و تجارى و علمى خود مطالبى بيان كرد و گفت اگر من طالب مال دنيا بودم با اطلاعات تجارى و با شناختن انواع جواهرات و الماسها مىتوانستم مال كلانى كسب كنم ولى چون به لقمهء نانى قانعم ، گرد كسب و تجارت نمىگردم . سپس امام به اصل موضوع پرداخت و براى اثبات وجود خدا گفت : « . . . هرگاه مىتوانستى درون خود را ببينى نمىگفتى كه چون خداوند را نمىتوان ديد ، لذا خداى ناديده افسانهاى بيش نيست . . . آيا تو صداى حركت خون را در بدن خود مىشنوى . . . آيا تا امروز گردش خون را در بدن خود ديدهاى . . . خون هرچند دقيقه يك مرتبه در تمام بدن تو حركت مىنمايد . . . آنچه مانع از اين مىگردد كه تو قبول كنى كه خون در عروق تو حركت مىنمايد « جهل » است و همين جهل مانع از اين مىگردد كه تو خداى واحد ناديده را بشناسى » . در پايان اين بحث امام مىگويد : « با اينكه هوا وسيلهء حيات تو و ساير افراد بشر است تو آن را نمىبينى و فقط وقتى كه باد مىوزد وجود آن را احساس مىنمايى ، آيا مىتوانى منكر وجود « هوا » شوى ، آيا مىتوانى منكر اين بشوى كه براى اينكه علفى در صحرا برويد بايد عوامل متعدد از خاك و باران و هوا ، و فصل مقتضى وجود داشته باشد تا اينكه علف برويد . پس بايستى يك قوهء ادارهكننده وجود داشته باشد تا اينكه تمام اين عوامل را با هم تلفيق كند و آن قوهء ادارهكننده خداوند مىباشد . . . » « 1 » ولى مادهگرايان اين قراين و استدلالات را كافى براى اثبات ذات بارى نمىدانستند . غير از ابو شاكر ، ابو تمار مطبّب كه با علم طب آشنايى داشت و ابو عيسى ورّاق كه معاصر ابن راوندى بود ، جزو زنادقه و ملحدين بودند ، ورّاق نخست در اثر مطالعه و مباحثهء منطقى با معتزله ، كم و بيش با افكار علمى و مادّى آشنا شد و سرانجام در نتيجه آشنايى با ابن راوندى يكباره به الحاد گراييد . ابو عيسى ورّاق ، در شرح حال او مىنويسند كه : « ابو عيسى از مؤلفينى است كه از يك طرف در تأييد مذهب مانوى و ثنويّه كتاب مىنوشته و از طرفى به شيعه اظهار تمايل مىنموده و از بعضى از عقايد ايشان دفاع مىكرده است . . . معتزله مىگفتند كه ابو عيسى وراق در عين اينكه از امامت حضرت امير ( ع ) دفاع مىكرده در خلوت مىگفته كه : من به
--> ( 1 ) . همان كتاب ، ص 484 به بعد .