مرتضى راوندى
51
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
است كه از نويسندگان متأخر عربى به دست آمده است . . . » « 1 » دى بور ( De . Boer ) خاورشناس نامدار هلند ضمن مطالعه در پيرامون منابع و سرچشمههاى تفكّر و انديشهء فلسفى در اسلام مىنويسد : « آنچه را مسلمانان روىهمرفته از حكمت هندى و ايرانى سهم و كمك گرفتند بسيار مهمتر از تمام حكمتى بود كه از فرهنگ سامى به ارث بردند . . . » « 2 » وى در جاى ديگر مىنويسد : « . . . فلسفه اسلامى در تمام دورهء زندگى خود فلسفهيى انتخابى و التقاطى بشمار مىرود و پايههاى آن روى ترجمهء كتب فلسفى يونان پىريزى شده . . . با اينكه مسلمانان در عالم فكر و انديشه ، كار ابتكارى و بديعى نكردند با اينحال فلسفهء اسلامى از نظر تاريخى مهمتر از اين است كه فقط آن را واسطه و ميانجى بين فلسفه قديم و فلسفه مسيحيت بدانيم . . . » « 2 » ايداليسم و تفكرات عرفانى غير از زمينهء داخلى ، از دو راه ، يعنى از هندوستان و يونان به جهان اسلامى راه يافت و يكى از مظاهر آن انديشهء نوافلاطونيان است كه ما با رعايت اختصار به اصول عقايد و افكار پيروان اين مكتب اشاره مىكنيم : « تاريخ نوافلاطونيان سخت طولانى و پيچيده است ، ولى ما مىكوشيم خلاصهاى روشن از اين تاريخ تا آنجا كه مورد نيازست به دست دهيم . مكتب نوافلاطونى كه از قرن سوم ميلادى پديد مىشود و تا قرن ششم ميلادى ، دوام مىآورد ، يكى از مهمترين و بانفوذترين مكاتب فلسفى جهان كهن است كه داراى سه عنصر متشكله است : تعاليم افلاطون ، تعاليم ارسطو ، و وحدت وجود ، كه بر وحدت عالم و من ، پيوند وجود كل و هستى انسان و امكان آميزش معنوى اين دو معتقد بود . وظيفهء مشتركى كه مكاتب سهگانه نوافلاطونيان در برابر خود نهاده بودند ، منظّم و مدوّن كردن آراء افلاطون و ارسطو و آشتى آنها بود . آنها به اقانيم ثلاثهء « واحد » و « عقل كل » و « نفس كل » معتقد بودند و در عين وحدت وجود براى آنها مراتب خاصى قايل بودند . . . . نوافلاطونيان نظريات ارسطو را دربارهء هيولا و صورت ، قوه و فعل و تمام تعاليم منطقى او را پذيرفته بودند ولى در كنار آن به عرفان و تصوف و علوم غريبه باور داشتند و جهان را نتيجه فيضان از « واحد » مىدانستند ، فهلويون كه شايد نوعى از نوافلاطونيان ايرانى بودند در عين اعتقاد به وحدت ، در حقيقت وجود ، معتقد بر اختلاف مراتب در آن
--> ( 1 ) . تاريخ ادبى براون ، ج 1 ، ص 410 . ( 2 ) و ( 2 ) . دى بور ، تاريخ فلسفه در اسلام ، ترجمهء عباس شوقى ، ص 10 و 32 .