مرتضى راوندى
488
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
هورقليايى مىدانم و آن هم در همين بدن عنصرى است ، مانند شيشه در سنگ ، شهيد گفت : بدن هورقليايى غير از بدن عنصرى است . . . در روز قيامت همين بدن عنصرى است كه بازگشت مىكند نه بدن هورقليايى ، شيخ گفت كه مراد من هم همين است . پس از اين گفتگوها ، كار مناظره به كدورت و جدايى منتهى گرديد و سخن از تكفير شيخ به ميان آمد . حاكم قزوين شبى علما را دعوت كرد تا شايد سروصدا را بخواباند ولى تلاش او به ثمر نرسيد و شهيد سوم آشكارا گفت : در ميان كفر و اسلام اصلاح و آشتى نيست . شيخ را در مسأله معاد ، مذهبى است بر خلاف ضرورت دين اسلام - منكر ضرورى هم كافر است . . . » « 1 » حاصل جهل و تعصّب حاج شيخ عبّاس على كيوان قزوينى در كتاب عرفاننامه چنين نوشت : در ميان شيعه اختلاف اخبارى و اصولى كه در قرن 12 هجرى پيدا شد از عجايب است كه همديگر را كافر و مبتدع و واجب القتل دانستند و اصولى . . . از پيش برد ، شيخ يوسف ، صاحب كتاب حدائق را خوار و مردود عوام شيعه كرد ، ميرزا محمّد نيشابورى را به جرم اخبارى بودن در كاظمين به بلواى عام كشتند ، بدنش را دفن نكرده به سگان دادند . . . چند سال بعد شيخ احمد احسايى را كه فقيه اخبارى بود كافر خواندند . . . » « 2 » در كتاب شيخىگرى و بهايىگرى ، ضمن بيان احوالات شيخ چنين مىخوانيم : « در يكى از اوقات ، شيخ قرضهايى پيدا كرد ، آنگاه محمّد ميرزا قاجار ، به شيخ گفت كه يك در بهشت را به هزار تومان به من به فروش تا قرض خود را بدهيد ، شيخ در بهشت را به او فروخت ، و به خطّ خود نوشته آن را مهر كرد و به شاهزاده داد و هزار تومان از او گرفت و قرضهاى خود را پرداخت . . . شيخ احمد ، ادّعاى آن مىكرد كه از هر دانشى آگاهى دارد ، شخصى از او پرسيد ، شما در علم كيميا اطلاع داريد يا نه ؟ شيخ گفت علم كيميا را مىدانم . آن شخص گفت اگر شما در علم كيميا سررشته داريد ، چرا بهشت ، به شاهزاده محمّد ميرزا مىفروشيد و قروض خود را ادا مىكنيد ؟ شيخ در پاسخ گفت ، آرى من علم كيميا دارم ولى آن را ندانم ، سؤالكننده گفت : چگونه مىشود ، دانش آن را داشته باشيد و كار آن را ندانيد ؟ گفت دور نيست ، چه
--> ( 1 ) . شيخىگرى و بهايىگرى از نظر فلسفه ، تاريخ و اجتماع ، تأليف مدرسى چهاردهى ، ص 18 . ( 2 ) . همان كتاب ، ص 22 .