مرتضى راوندى
47
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
از فقه كه بحث قضايى در فروع دين است ، جدا شد و كلام ، به صورت يك جريان تعقلّى ولى در خدمت دين ، و عليه فلسفهء مشاء و به ويژه جهاتى از اين فلسفه كه دين را نگران مىساخت ( مانند اعتقاد به قدم عالم و نفى معاد جسمانى ) درآمد . در بين متكلمين معتزلى و اشعرى ، معتزله بدون شك به تعقّل فلسفى به مراتب نزديكتر بودند ، كلام معتزله پايهء كلام شيعى قرار گرفت . پس از فعل و انفعالات اوليّه ، كه كوشيديم منظرهء سخت فشردهاى از آن ترسيم كنيم و پس از آنكه از اواسط قرن دوم هجرى تا اوايل قرن ششم ، نبرد ايدئولوژيك پرجوش و خروش گذشت ، دوران نوعى ركود ، كه با ركود اجتماعى همپاست فرا رسيد ، و اين ركود تا قرن اخير ادامه داشت . در اين دوران طولانى جرياناتى كه از لحاظ كيفى تازه و نو باشد ، ديده نمىشود و تمام تغييرات و تحوّلات ، التقاطى است كه در اثر تركيب درونى و تأثير متقابل جريانات سنتى ايدئولوژيك پديد مىگردد . در واقع خلافت عباسى كه از همان قرنهاى سوم و چهارم هجرى دچار خطر سقوط بود ، با تكيه بر اميران ترك ( كه در دفاع از دين رسمى و خلافت ، تعصب داشتند ) موفق شد خود را حفظ كند ، و به دست سلاطين غزنوى و شاهان سلجوقى ، عليه آزادانديشى و تنسامح دوران سامانى و آلزيار و آلبويه و آلمأمون و ديگر امراى ايرانى واكنشى خونين آغاز نمايد . از قرن پنجم ، قشريّت و سختگيرى مذهبى راه را بر عقل راهگشا ، بيش از پيش مىبندد و فلسفه را به سازش با كلام ، و كلام را به سازش بيشتر با دين ، و عرفان را به تبعيّت از وضع موجود و سالوسيهاى متظاهرانه ، و الحاد را به عقبنشينى و سازش كارى وا مىدارد . وقتى كه تشيّع به تدريج و به ويژه در دوران صفوى دين رسمى شد و با الحاد نقطوى و بابيگرى و بهاييگرى و اپوزيسيون فكرى عرفانى و فلسفى روبهرو گرديد ، او نيز از سختگيرى و تعصّب و خونريزى براى به كرسىنشاندن معتقدات خويش ، خوددارى نكرد . پژوهندهء تاريخ تفكر فلسفى ايران ، در اين دوران ، موظف نيست كه درباره مذهب و الحاد و شعب عديده آن در تاريخ خود مبحثى خاص باز كند ، زيرا بر خلاف دوران پيش از اسلام ، چنان كه اشاره رفت در دوران پس از اسلام يك سلسله ايدئولوژيهاى صرفا فلسفى وجود دارد كه موضوع ويژه و اصيل تاريخ فلسفه است ، و اين ايدئولوژيهاى فلسفى عبارت است از فلسفهء مشاء و فلسفه اشراق ( عرفان ) و انديشههاى مادى و آزادانديشانه و حكمت عملى ، ( مسائل اجتماعى و اخلاقى ) و اما در مورد كلام ، بايد گفت كه دنبال كردن سير آن و نشان دادن جريان درآميختگى آن با فلسفه ، ضروريست ؛ ولى مسلما تاريخ فلسفه نمىتواند و نبايد در مباحث كلامى و تاريخ متكلّمين غرق شود - متفكرين برجسته كه