مرتضى راوندى
439
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
پاكيزه مردم متوسط ملت ، از دهاقين و اعيان و نجبا به حركت بيايد . . . » « 1 » توجه به طبقه متوّسط و شهرنشين جالب توجه است كه 120 سال پيش ميرزا آقا خان كرمانى دريافت كه يك جنبش ملى ، عليه ظلم و استبداد ، بهمنظور استقرار آزادى و مشروطيت ، فقط به كمك دهقانان و كسبه و تجار و طبقه متوسط يعنى طبقهء بورژوازى و شهرنشين امكانپذير است زيرا طبقهء روحانيان درجهء اول و درباريان و اعيان و اشراف متنعّم ، همواره سعى مىكنند كه وضع موجود را حفظ كنند . اين طبقهء محافظهكار ، با هر نوع تحول اجتماعى و اقتصادى به نفع اكثريت ، مخالفت مىورزند زيرا اگر حساب و كتابى در مملكت ، و قانون ، حافظ منافع اكثريت باشد ، اقليت حاكم ، اعم از روحانيان بزرگ و اشراف نمىتوانند به مردم زور بگويند و حقوق فردى و اجتماعى آنان را ناديده بگيرند ، و از جهل و بىخبرى اكثريت ، به نفع خويش استفاده كنند . اگر استثنائا از بين طبقهء روحانى ، مردانى چون سيد جمال الدين اسدآبادى و سيد محمد طباطبائى و سيد عبد الله بهبهانى و عدهيى ديگر ، به نفع خلق به پا خيزند و يا از بين طبقهء اشراف تنى چند ، مصالح و منافع تودهء مردم را بر آسايش و راحت خويش مرجّح شمارند ، اين يك امر استثنايى است . اصل كلى اين است كه همواره طبقات ممتاز و مشترك المنافع ، در راه بىخبرى و انحطاط اكثريت مردم ، يا تثبيت اوضاع اجتماعى ، دست اتحاد به هم دادهاند . ميرزا آقا خان ، كمابيش به اين حقيقت پىبرده بود كه هيچ دليلى وجود ندارد كه طبقات متنعّم و فرمانروا ، به نفع اكثريت ، قوانين و نظامات موجود را تغيير دهند ، بلكه اين وظيفهء طبقهء محروم ، و مردم متوسط الحال شهرنشين و كسبه و بازاريان و دهاقين و روشنفكران و اعيان و نجباى شكستخورده است ، كه بايد براى تحصيل آزادى و تأمين زندگى مادى و معنوى خود ، دست اتحاد به هم بدهند و هيئت حاكم ، و قوانين و نظامات موجود را به نفع خود تغيير بدهند . سيد جمال الدين اسدآبادى از دوستان ميرزا آقا خان كرمانى بود و آرزوى اتحاد عالم اسلام را در سر مىپرورانيد . سلطان عبد الحميد نيز داعيهء اتحاد اسلامى داشت و به يارى و همدستى سيد ، سخت نيازمند بود . اسدآبادى از پذيرفتن دعوت عبد الحميد اكراه داشت و در حسن نيت او ترديد ، ملكم او را به رفتن ترغيب نمود . سلطان از احترام و مهربانى ، چيزى دربارهء سيّد فروگذار نكرد و حتى خواست « اهل و عيال و خانه » به او بدهد ، نپذيرفت . و گفت . . . « هيچ غرضى ندارم جز خدمت به اسلام ،
--> ( 1 ) . همان كتاب ، ص 24 .