مرتضى راوندى

374

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

برهاند . . . سرانجام با قانع كردن خورشاه به تسليم شدن در مقابل هلاكو ، خود را به‌طور قطع از چنگ اسماعيليان مىرهاند . « 1 » مقصود از ذكر اين حواشى تاريخى ، آن بود كه چرا براى يك متكلم شافعى مانند فخر رازى ، رد فلاسفه و به‌ويژه ابن سينا مطرح است و چرا براى يك عالم شيعى مانند خواجه نصير ، تجليل فلاسفه ، و به‌ويژه همان ابن سينا . خواجه ، در شرح اشارات خود ، وارد مباحثهء شديدى با فخر رازى مىشود و به اصطلاح با امام المشككّين به‌طور منطقى برخورد مىكند ، و پايه حكمت را كه با عقايد شيعى سازگارى داشت ، تحكيم مىنمايد . شالوده‌يى را كه او مىريزد قرنها بعد از او مىماند ، البته روحانيت شيعه بعد از آنكه به قدرت رسيد و به اصطلاح « روى در تراجع نهاد » خود با فلسفه درافتاد و روزگار صدر الدين شيرازى در دوران صفويه ، بهترين گواه اين امر است ، ولى تا دورانى پس از خواجه ، فلسفه‌يى كه به نظر مىرسد در زير ضربات غزالى گرفته تا فخر رازى ، تعطيل شده است جان گرفت و به رونق سابق رسيد . اين نقش خواجه ، در احياى عقل‌گرائى و راسيوناليسم فلسفى و در مباحثه با فخر رازى نظير نقشى است كه ابن رشد در مباحثه با غزالى و كتاب « تهافة الفلاسفه » او بازى كرده است . هم ابن رشد و هم خواجه نصير الدين طوسى را بايد از احياگران عقل‌گرايى و راسيوناليسم فلسفى دانست ، با اين تفاوت كه ابن رشد ، گاه خود به ابن سينا تاخته است و حال آنكه خواجه به دفاع از ابن سينا برخاسته و البته در پشت سر هر دو نيز ، انگيزه‌هاى سياسى و اجتماعى به خوبى ديده مىشود . يكى ديگر از نقشهاى برجستهء خواجه ، نجات دانش و دانشمندان در يكى از تيره‌ترين ايام ايلغار مغول است ، اگر اسماعيليه از فلسفه خوششان مىآمد مغول و ايلخانان مغول ، به نجوم و « علم اختيارات » علاقه داشتند و اصولا دانشمند را مانند ساحران و كهنه خود ، تنها به معناى پيشگو و منجّم مىشناختند ، درواقع اين منجم‌پرورى ، خاص آنها نبود و در دربارهاى شاهان و خلفا و اميران روزگار ، سابقه طولانى داشته است ، حتى زمانيكه خواجه در نزد محتشمان اسماعيلى بود ، شهرت يافت كه در كار ساختن رصدخانه است و از زمان ساختن « زيج شهريار » در دوران ساسانى ، رصدخانه‌سازى در ايران معمول بود . هلاكو قبول كرد كه به خواجه امكان دهد ، بر روى تپه‌هاى مراغه زيج يا رصد معروف ايلخانى را به پا كند ، و قرار شد موقوفات ايلخانى ، در اختيار خواجه فراگيرد . خواجه با

--> ( 1 ) . خواجه در وصف حال خود در اين دوران بحرانى مىگويد : به گِرداگِرد خود چندان كه بينم * بَلا انگشترى و من نگينم