مرتضى راوندى

373

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

مىدانستند . بيهوده نبود كه فقيهان و متكّلمين سنى از آن جمله فخر رازى معروف به ابن الخطيب متوفى به سال 606 ، كه امام المشكّكين لقب گرفته به دنبال تهافت الفلاسفه غزالى ، كتاب « تعجيز الفلاسفه » را نوشته و به بهانهء نگاشتن « شرح » بر اشارات بوعلى ، در واقع و به قول معروف « جرح » بر آن نوشته و همه‌جا عقايد ابن سينا را رد كرده است . لذا شيعى بودن با فلسفى مزاج بودن - و سنى بودن ، با مخالفت با علوم عقلى ، و اكتفا به منقولات ، هم‌معنى بود ، به پيروى از همين روح زمان است كه سيف فرغانى دربارهء ابن سينا كه مظهر حكمت شمرده مىشد و به اصطلاح سخنگوى فلاسفه و زبان معقول بود ، با بغض تمام مىنويسد : گوشِ دلِ خويشتن نگه دار * از بوعلى آن زبانِ معقول نقد دَغَلى به زَر مُطلّاست * در كيسه زرگران معقول شعر خنكى است ولى نيّت گوينده را با روشنى بيان مىكند . ابن سينا ، خود اسماعيلى بود و به سبب همين شيعى بودن و فيلسوف بودن و اعتقاد به « قدم عالم » تا قرنها از طرف خلافت و هيأت حاكم ارتجاعى ، به : « مظهر كفر » بدل شد ، و سوزاندن كتابهايش ، از سياستهاى متداول دستگاه دولتى ، طى چندين قرن در كشور ما بود . اسماعيليّه به داشتن ناصر خسرو ، كه او نيز فيلسوف بزرگى است ، فخر مىكند ، و همين طايفه ، وقتى آواز هوش و خرد خواجه نصير الدين را شنيدند ، كوشيدند تا او را به خود جلب كنند . خواجه كه در جهرود قم تولد يافته ( 597 ) و در طوس تحصيل كرده و به شهرت رسيده بود . به تصور اينكه در پناه قلاع اسماعيلى ، هم از هجوم تاتار خود را حفظ كند و هم خود را در جوار هم‌دينان شيعى خويش قرار مىدهد و امكان تأليف و تصنيف مىيابد ، بدين قلعه‌ها پناه برد و از زمان ناصر الدين محتشم تا زمان خورشاه ، نزد آنان ، در قلاع قهستان ، مىماند . ولى به وى در اين قلاع ، بسياربسيار بد مىگذرد . ما بين او كه شيعى امامى بود و اسماعيليه ، روابط صميمانه و اعتقادآميزى برقرار نمىشود . وى در مقدمه شرح اشارات خود توضيح بسيار جانگدازى از گذران خود در ميان اسماعيليه مىدهد ، و از كثرت خشمى كه نسبت به آنها داشته است كتاب اخلاق ناصرى را كه به‌نام ناصر الدين محتشم اسماعيلى نگاشته و تهذيبى از « طهارة الاعراق » ابو على مسكويه است بعدها تغيير مىدهد ، و نام ناصر الدين را از آن حذف مىكند . در تمام دوران اقامت نزد اسماعيليان ، خواجه مىكوشد خود را از چنگ آنها