مرتضى راوندى
371
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
او داده است . . . « 1 » ياقوت در ترجمه احوال او مىنويسد « . . . و اگر خلل در اعتقاد و ميل به الحادش نبودى از ائمه اسلام بودى . . . و اين ، جز از آن روى نبود كه از نور شريعت روى برتافته به ظلمات فلسفه پرداخته بود و ميان ما ، گفت و شنودها رخ داد و او در تأييد مذهب فلاسفه و دفاع از آنها مبالغه مىكرد و من در چند مجلس از مجالس او حاضر آمدم ، در آنها هيچ سخن از قال الله و قال رسول الله ، و هيچ پاسخى از مسائل شرعى نبود . . . » « 2 » سبكى ، از تاريخ ذهبى نقل مىكند كه « ابن سمعانى ذكر كرده است كه او به ميل به اهل قلاع يعنى اسماعيليه و دعوت عقايد آنها و تأييد طامات آن طايفه متهم بود و او در « تحبير » آورده است كه وى متهم به الحاد و ميل بدانها و از جمله كسانى بود كه در تشيّع غالى بودند . . . » « 3 » تا قرن هفتم هجرى ، هنوز اهل علم مىتوانستند كمابيش عقايد و نظريات خود را در پرده بيان كنند و براى به كرسى نشاندن مسائل مذهبى ، عقايد ملحدين و مخالفين را نيز ذكر نمايند ولى پس از حملهء مغول ، مخصوصا پس از روى كار آمدن سلسله صفويه ، كار جمود و تعصب به جايى رسيد كه كسى را قدرت و جرأت آن نبود كه براى رد انديشههاى ملحدين ، به ذكر گفتههاى كفرآميز آنان دست بزند . به اين ترتيب نقل كفر كه در قرون اوليهء اسلامى ممكن و جايز بود ، در دورههاى بعد اندكاندك تحريم گرديد و كسى جرأت نمىكرد كه از آراء و افكار ماديون و زنادقه و اهل عقل و استدلال ، سخنى به ميان آورد . خواجه رشيد الدين فضل الله كه به حكايتنامههاى عديدهاى كه از او به يادگار مانده از حاميان جدى اهل علم و دانش بود ، همين كه چرخ سياست به زيان او به گردش درآمد ، دشمنان ، كتاب تفسير قرآن او را پيراهن عثمان كرده عامهء بىخبر را عليه او برانگيختند . تكفير رشيد الدين فضل الله رشيد الدين ، طبيب و حكيم بود و در تفسير قرآن مذاق و مشرب فلسفى خود را به كار مىبرد . دشمنان سياسى او از همين امر نيز استفاده كردند و او را در نظر اكثريت مردم ( كه به پيروى از فقها و اهل حديث و سنت ، كه به علوم عقلى با شك و ترديد مىنگريستند ) خوار كردند . . . دشمنان سياسى او پس از كشتن او ، براى آنكه آثار خيرات و مبّرات و تصنيفات
--> ( 1 ) . تاريخ علم كلام ، شبلى ، ص 53 . ( 2 ) . معجم البلدان و طبقات الشافعيه ، سبكى ، ج 4 . ( 3 ) . به نقل از مقاله شهرستانى و مجلس فارسى او به قلم دكتر زرينكوب ، از كتاب يادداشتها و انديشهها ، ص 111 .