مرتضى راوندى

361

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

ابن رشد و غزالى ابن رشد بهتر از هركسى مىدانست كه فلسفه با دين سازگارى ندارد ، معذلك براى آنكه از تعرض زمامداران و متعصّبان ، در امان باشد ، به جنگ غزالى رفت ، و به رغم او گفت فلسفه با دين مخالف نيست تا با ابراز اين نظر ، راه را براى بيان انديشه‌هاى فلسفى و اجتماعى خود هموار سازد . ابن رشد مىگفت اگر در قرآن و احاديث مطالبى است كه با علم و فلسفه هم‌آهنگى ندارد بايد به تأويل و تفسير و توضيح آنها همت گماشت و هرگز نبايد به ظاهر الفاظ و عبارات بسنده كرد ، چه فقها نيز از صدر اسلام ، به تأويل پرداختند ؛ ابن رشد نيز براى رهايى از تنگنا به تجزيه و تحليل و تفسير چنگ مىزند تا دين را به حقيقت فلسفى آن بازگرداند ، ولى در عين حال ابن رشد به حكم واقع‌بينى و بصيرتى كه داشت مىگفت چنين كارى براى اهل برهان امكان‌پذير است ، زيرا سخن از تأويلات يقينى براى كسانى كه اهليّت علمى ندارند خطرناك است و ممكن است كارشان را به كفر و ضلال و گمراهى بكشاند ، پس بايد در مقابل جمهور و عامّه بىخبر ، سخن از تأويل نگفت و چون از تأويل جويا شدند بايد گفت جز خدا كسى نمىداند : « . . . و ما يعلم تأويله الّا اللّه » . چنان كه در قرآن آمده است چون از روح سؤال كردند پيغمبر از نارسايى علم سخن گفت و « روح » را امرى خدايى شمرد : « يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ ، قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي ، وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا » ( سوره الاسرا ، آيهء 85 ) . بنابراين براى عامه ، از تأويل سخن گفتن روا نيست . - در مورد اتصال عقل بشرى با عقل فعّال ، ابن رشد اين قضيّه را همانطور كه ابن باجه و ابن طفيل قبول كرده بودند پذيرفت و اين اتصال را از مواهب الهى شمرد . » « 1 » سياست و اخلاق « ابن رشد از جمهوريّت افلاطون و مدينهء فاضلهء فارابى و آراء و كتب ابن سينا و ابن باجه و ديگران كمابيش باخبر بود و انسان را حيوانى اجتماعى مىشمرد كه جز از راه تعاون و همكارى به سعادت نمىرسد . به‌نظر او كار اديان اين است كه مردم را به فضايل عملى آشنا كنند ولى وظيفه فلسفه اين است كه فضايل نظرى را تعليم دهد . به‌نظر ابن رشد نظام جمهورى ، بهترين نظام حكومتى است و شيوخ بهترين حكّامند . ظاهرا مراد او از شيوخ همان دانشمندان و فلاسفه‌يى است كه در جمهورى افلاطون و مدينهء فاضله فارابى از آنان ياد شده است . ابن رشد حكومت صدر اسلام را يك جمهورى فاضله مىشناخت و به معاويه كه بار ديگر ظلم و تبعيض و ،

--> ( 1 ) . حنا الفاحورى ، خليل الجر : تاريخ فلسفه در جهان اسلامى ، ص 683 .