مرتضى راوندى
344
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
و تواريخ در مورد تمايل شهرستانى به الحاد « اهل قلاع » ترديد كنيم و او را اسماعيلى مذهب ندانيم هرچند اسماعيليان از فرق شيعهاند - در اعتقاد راسخش به اهل بيت پيامبر ، جاى هيچگونه شكّى نيست پس از آنكه شهرستانى در غالب رشتهها به درجه اجتهاد رسيد در شهر خوارزم اقامت گزيد . در آن زمان دو چيز در درجه اول ، باعث شهرت اهل علم محسوب مىشد : يكى وعظ و ديگر مناظره . پيشرفتى كه از اين دو راه ، نصيب غزالى شده بود ، هر نامجويى را به تعقيب اين دو فن ترغيب مىكرد و شهرستانى درين دو رشته ، سرآمد اقران شد . صاحب تاريخ خوارزم به نقل ياقوت دربارهء شهرستانى مىگويد : « در ميان ما گفتگوها و مفاوضهها بود و او « شهرستانى » در يارى و طرفدارى از عقايد فيلسوفان مبالغه مىكرد ، چه او اهل تعبد و تقليد نبود و براى هر مطلب و موضوعى كه مورد بحث و مطالعه قرار مىگرفت برهان و دليل منطقى مطالبه مىكرد . در چند مجلس از مجالس وعظ او حاضر شدم و در آنها از خدا و پيامبر سخنى نمىگفت و به مسائل شرعى پاسخى نمىداد . . . » تاريخ بازگشت او از بغداد به خراسان در حدود سنه 514 هجرى بوده است . وى در اين آمد و رفتها ، در غالب شهرهاى سر راه ، با بعضى از علما و افاضل و وعاظ و بزرگان معاصر ، ملاقات و با آنها در مباحث فلسفى و علمى و كلامى مباحثه و مناظره مىكرد و شايد مجالس وعظ و خطابه هم تشكيل داده است . هنگام بازگشت ، شهرستانى با رجال دربار سلطان سنجر تماس پيدا كرد و با راهنمايى آنان بحضور سنجر معرفى شد . او در سال 521 هجرى يعنى سالى كه كتاب « الملل و النحّل » را تأليف مىكرد در دربار سنجر مىزيست و مورد حمايت خاص نصير الدّين ملقب به « عين خراسان » بود ، نصير الدين كه همواره جانب هنرمندان و عالمان و اديبان را به وجه احسن رعايت مىكرد و خود نقاد و جوهرشناس ادب و حكمت بود ، صحبت شهرستانى را مغتنم شمرد در معرفى او نزد سنجر و توصيف فضايل او چنان كه بايد اقدام كرد . شهرستانى در دورانى مىزيست كه آزادى افكار و آراء و عقايد كه از قرن دوم تا اواخر قرن چهارم ، در سرزمينهاى اسلامى حكومت داشت ، تقريبا از ميان رفته بود ، يا لااقل بسيار محدود شده بود . اشتغال به علوم عقلى ، اشتغال به « ظلمات فلسفه » تعبير مىشد ، علم كلام كه متكلمان در آن به اصطلاحات فلسفى تمسّك مىجستند ، مذموم و طالبان آن دانش ، تخطئه مىشدند ، حتى بعضى از محدثين و فقها ، متكلّمان را به « زندقه » منسوب مىداشتند . علماى ظاهر ، به استناد اينكه محمد شافعى و احمد بن حنبل و پيروان آنها ، به « علم كلام » توجه نداشتند ، متكلمان را پيرو « ابليس » مىشمردند . بنابراين توجه و عمل