مرتضى راوندى
270
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
بود . رشته تسبيح اگر بگسست معذورم بدار * دستم اندر دامن ساقى سيمين ساق بود در شب قدر ، ار صبوحى كردهام عيبم مكن * سرخوش آمد يار و جامى بر كنار طاق « 1 » بود حافظا مى خور و رندى كن و خوش باش ولى * دام تزوير مكن چون دگران قرآن را ترسم كه صرفهاى نبرد روز دادخواست * نان حلال شيخ ز آب حرام ما فقيه مدرسه دِى مست بود و فتوى داد * كه مى حَرام ولى به ز مال اوقاف است به كوى مىفروشانش به جامى برنمىگيرند * زهى سجادهء تقوى كه يك ساغر نمىارزد خدا را محتسب ما را به فرياد دف و نى بخش * كه ساز شرع از اين افسانه بىقانون نخواهد ماند واعظ شهر چو مِهر مَلِك و شحنه گُزيد * من اگر مِهر نگارى بگزينم چه شود جنگ هفتادُ دو ملت همه را عذر بنه * چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند گه جلوه مىنمايى و گه طعنه مىزنى * ما نيستيم مُعتقد شيخ خودپسند بيا به ميكده و جامه ارغوانى كن * مرو به صومعه ، كانجا سياه كارانند ترسم كه روز حشر عنان در عنان رود * تسبيح شيخ و خِرقه رند شرابخوار صوفى گُلى بچين و مُرَقّع به خار بخش * وين زهد خشك را به مى خوشگوار بخش طامات و شطح در ره آهنگ چنگ نه * تسبيح و طيلسان به مى و ميگسار بخش
--> ( 1 ) . درخت مو