مرتضى راوندى
271
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
زهد گران كه شاهد و ساقى نمىخرند * در حلقهء چمن ، به نسيم بَهار بَخش ز كوى ميكده دوشش به دوش مىبردند * امام شهر ، كه سجاده مىكشيد به دوش دِلا دلالت خيرت كنم به راه نجات * مكن به فسق مباهات و زهد هم مفروش احوال شيخ و قاضى و شُرب اليهودشان * كردم سوال صبحدم از پير ميفروش گفتا نگفتنى است سخن ، گرچه مَحرَمى * در كِش زبان و پرده نگهدار و مى بنوش دور شو از بَرَم اى واعظ و بيهوده مگوى * من نه آنم كه دگر گوش به تزوير كنم واعظ ما بوى حق نشنيد ، بشنو اين سخن * در حضورش نيز مىگويم نه غيبت مىكنم اگر فقيه نصيحت كند كه عشق مباز * پيالهاى بدهش گو دماغ را تر كن بگو به خازِن جَنّت كه خاكِ اين مجلس * به تحفه بر سوى فردوس و عود و مِجمر كن ما را به رندى افسانه كردند * پيران جاهل ، شيخان گُمراه از دست زاهد كرديم توبه * و ز فعل عابد ، استغفراله ما شيخ و زاهد كمتر شناسيم * يا جام باده يا قِصّه كوتاه روزه ، هرچند كه مهمان عزيز است ولى * رفتنش موهبتى دان و شدن انعامى مرغ زيرك به دَرِ صومعه اكنون نَپَرد * كه نهادند به هر مجلس وعظى دامى گِلِه از زاهد بدخو نكنم رسم اينست * كه چو صبحى بدمد از پيَش افتد شامى اين حديثم چه خوش آمد كه سحرگه مىخواند * بر دَرِ ميكدهاى با دف و نى ترسايى گر مسلمانى از اين است كه حافظ دارد * واى اگر از پى امروز بُوَد فردايى حافظ و گوته قرنها پس از خيام و حافظ ، شاعر بزرگ آلمانى و ستايندهء حافظ « گوته » انديشههاى ترديد در مواعيد مذاهب را كه اين دو نابغهء ما ، با آن فصاحت و بلاغت بيان داشته بودند در منظومهء كبير خود « فاوست » بدين