مرتضى راوندى
223
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
اجسام را مرئى مىسازد . در اينجا ابن طفيل مىخواهد دين و فلسفه را با هم آشتى دهد و بگويد آنچه حى بن يقظان به نظر عقلى و تأمل بدان رسيد با تعاليم منزل دين منافاتى ندارد . چيزى كه ابن طفيل را به اين تلاش برانگيخت ، اوضاع اجتماعى عصر او بود ، زيرا ميان دين و فلسفه مبارزهيى سخت پديد آمده بود و فقها ، فلسفه را طرد مىكردند و مردم را عليه فلاسفه برمىانگيختند و تلاش فلاسفه بر اين بود كه به مردم بفهمانند كه فراگرفتن حكمت موجب رشد عقل است و عقل نورى است از جانب خدا ، و شريعت وحى است كه آن نيز از سوى خداست ، و در معنى ، خدا هم مصدر و اصل دين است و هم مصدر و اصل فلسفه و محال است كه عقل و دين مخالف هم باشند ، زيرا ذات احديّت ممكن نيست مصدر دو چيز متناقض باشد . » « 1 » و خود او اشاره مىكند و مىگويد : مپندار كه از فلسفه آنچه از كتب ارسطاطاليس و ابو نصر فارابى و كتاب شفا به ما رسيده ، مقصود مرا بيان تواند كرد ، و تصور مكن كه اهل اندلس در اين زمينهها بحث شافى و كافى كردهاند بلكه هريك از پژوهندگان فقط گامى چند در راه مقصود برداشتند و اندكى از اين راه ناهموار را هموار كردند چنان كه گويند : « 2 » دانش به جهان ز دو ، برون نيست * زان روى دلم همى بِلَرزد حقى كه كسى نيارَدَش جُست * باطل كه به جُستنى نيرزد « 2 » سپس ابن طفيل به فضايل و دانشهاى « ابن باجه » اشاره مىكند و يادآور مىشود كه اين مرد محقّق و پژوهنده پيش از آنكه خزاين علم و دانش خود را آشكار كند ، دست مرگ گريبانش را گرفت و بيشتر تأليفات او ناتمام است . بهطورى كه از آثار پراكندهء ابن باجه برمىآيد او خواهان فلسفه « سعادت عقلى » است كه از عقل فعّال سرچشمه مىگيرد . ابن باجه از جهاتى به فارابى نزديك است ، زيرا مانند او غايت فلسفه را سياست و اخلاق عقلى مىشمارد و براى ايجاد مدينهء فاضلهيى كه در آن عدهيى از حكما و فلاسفه گرد آمده باشند مىكوشد - تنها انسان از بركت فكر و انديشه مىتواند ، اعمال خود را در جهت كمال و سعادت به كار اندازد . در مدينه فاضلهء او چون مردم ، اعتدال و قناعت را كاملا رعايت مىكنند ، بيمار نمىشوند و به پزشك نيازى ندارند . چون مردم به يكديگر محبّت مىورزند ، مشاجره نيست و لذا به قاضى هم نيازى ندارند - ابن باجه به روح و جسم هردو توجه دارد و به خوبى مىداند ادامهء حيات بدون
--> ( 1 ) . همان كتاب ، ص 633 . ( 2 ) . اين دو بيت را مرحوم فروزانفر از عربى به شعر فارسى درآورده است .