مرتضى راوندى
216
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
است ، و هيچ ظلمتى عظيمتر از ظلمت لاوجود ، نيست . . . جهان از ظلمت پديد آمد ولى خدا از نور خود بر آن پاشيد . . . اجسام متفاوتند برخى تاريكند ، برخى تار و بعضى روشن و پارهيى روشنىبخش ، به همين ترتيب مردم با يكديگر فرق دارند برخى از موجودات انسانى ، ديگران را تنوير مىكنند و از اينجاست كه پيغمبر اسلام در قرآن « سراج منير » خوانده شده است . چشم جسمانى فقط تجليّات بيرونى مطلق يا حقيقى را مىبيند ، ولى در دل انسان چشمى درونى وجود دارد كه بر خلاف چشم بيرونى ، خود را هم مانند غير مىبيند . . . انديشهء غزالى در مشكوة الانوار تخمى بود كه رفتهرفته روييد و به هنگام خود بار داد - بار آن فلسفه اشراق شهاب الدّين سهروردى بود . . . » « 1 » مقايسهء غزالى با مولوى جلال همايى در مقام مقايسه غزالى با مولوى مىنويسد : « تصوف غزالى را با مولانا جلال الدين بلخى صاحب مثنوى ، تا وقتى مىتوان شبيه و همسنگ دانست كه مولانا در تحت تربيت سيد برهان الدين محقق ترمذى كار مىكرد نه از آن تاريخ كه به شمس تبريزى پيوست زيرا از آن تاريخ به بعد براى مولوى ، در هيچيك از كاملان و رسيدگان اين جهان ، نظير و همانندى پيدا نتوان كرد . مولوى در اين مقام سخنانى چنين مىگفت : عشق آنجايى كه مىافزود درد * بو حنيفه ، شافعى درسى نكرد هر كرا در عشق اين آيين بُوَد * فوق قهر و لطف و كفر و دين بُود گر جدا دانى ز حق اين خواجه را * گم كُنى هم متن و هم ديباچه را عاشقان را شد مُدرس ، حسنِ دوست * دفتر و درس و سَبَقشان روى اوست درسشان آشوب و چرخ و ولوله * نى زيادات است و باب سلسله سلسلهء اين قوم جعد مشكبار * مسأله دور است اما دور يار گر دَمِ خُلع و مبارا مىرود * بد مبين ذكر بخارا مىرود با دو عالم عشق را بيگانگى است * و اندرو هفتاد و دو ديوانگى است
--> ( 1 ) . سير فلسفه در ايران ، ترجمهء آريانپور ، از صفحه 160 تا 164 ( به اختصار ) .