مرتضى راوندى
214
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
جوانى با من همراه بود . من ذاتا غريزهء تقليد و تعبّد نداشتم و روحم به تقليد آرام نمىگرفت . . . اطفال يهود و نصارا و كودكان مسلمان را مىديدم كه همگى در مهد مذهب پدر و مادر نشو و نما دارند و به عقايد موروثى پرورده مىشوند . . . من مىخواستم به حقايق امور ، علم پيدا كنم ، پيش خود گفتم من بايد نخست بدانم كه حقيقت علم چيست ، سپس دنبال علم بگردم . اين نكته بر من آشكار شد ، كه علم آنگاه علم حقيقى ، يقينى و اطمينانبخش است كه شك و شبهه و غلط و پندار را به هيچوجه در آن راهى نباشد . . . مثلا علم به اينكه ده بزرگتر از سه است علم يقينى است كه هيچ احتمال و ترديد در آن راه ندارد . . . دربارهء حقيقت علم به اين اساس كه شنيدى پىبردم ، سپس دانستم كه هرچه در معلومات من به اين درجه از قطع و يقين نرسيده باشد ، درخور وثوق و اطمينان نيست . . . چون بازرسى كردم ديدم غير از ضروريّات و حسّيات ، هيچ علم ديگرى كه بدان پايه از يقين باشد در دست من نيست ( مقصود از ضروريّات ، بديهيّات اوليه است مثل اينكه ده بزرگتر از سه و كل اعظم از جزء است و نفى و اثبات باهم جمع نمىشوند . ) از هرچه غير از اين دو ، سرمايهء اميدم بريده شد و حلّ مشكلات را منحصر به همين امر يعنى مبادى ضروريّات و حسيّات يافتم . . . پس با خود گفتم كه نخست بايد درين دو اساس هم درست دقت كنم كه آيا اين وثوق و اطمينان بجا و مورد است يا اينكه اين علوم هم از جنس دانشهاى تقليدى و اطمينانى است . . . دريافتم كه محسوسات هم جاى شك و ترديد است و اين جنس دريافتها نيز آرامبخش و اطمينانآور نيست . خطاهاى حاسّه بينايى ، كه قويترين حواس ماست به اين معنى راهنمون گرديد كه محسوسات هم درخورد اعتماد و اطمينان يقينى نيست ، چرا كه حس باصره سايه را ساكن مىبيند و تجربه و مشاهده ، بعد ثابت مىكند كه سايه به تدريج در حركت است و به هيچوجه حال سكون و وقوف ندارد . ستارگان آسمانى را به اندازهء ذرهيى خرد مىبينم ، اما براهين هندسى ثابت مىكند كه اين اجرام بزرگتر از زميناند . . . بالجمله به همان دليل كه اميدم از محسوسات بريده شد دستم از ضروريّات هم بريده و اطمينانم از آنها سلب شد ، زيرا گفتم حكومت عقل خطاهاى حس را آشكار كرد . آيا ممكن نيست ، حاكمى زبردستتر از عقل باشد تا اشتباهات عقول را آشكار سازد . . . اين تخيّلات بر من هجوم كرد ، ديگر با عقل نمىتوانستم كار كرد ، زيرا اساس آن را واهى مىديدم . داخل وادى وحشتناك سوفسطايى شدم ، نزديك دو ماه در حالت سفسطه به سر بردم و اين درد را درمانى نيافتم ، تا آنكه به يارى خداوند از اين مرحله بيرون آمدم و دوباره به حال صحت و اعتدال برگشتم ، يعنى