مرتضى راوندى
100
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
و زبان و گوش و چشم دارد ، و الفاظى از اين قبيل كه در قرآن آمده ، محمول بر معناى ظاهرى خود نيستند بلكه بهطور مجاز و استعاره استعمال شدهاند . خدا سميع و بصير و عليم است ولى تمامى اين صفات ، خارج از ذات او مىباشند . و بالاخره گروه فلاسفه و محققين معتزله و صوفيه مىگفتند خدا ذات واحد محض است و در او هيچ كثرت راه ندارد ، همان ذات بخصوص ، هم عليم است هم بصير و هم سميع و هم قدير است . پس از آنكه عباسيان روى كار آمدند ، زمينه براى رشد علوم و افكار و انديشههاى فلسفى بيش از پيش فراهم گرديد و ديرى نگذشت كه دربار عباسيان ، محفل حكما و فلاسفه گرديد و سطح افكار عمومى تا حدى بالا آمد . به قول علامه شبلى « ديگر ممكن نبود به مردم بگويند كه خدا دست دارد ولى نه مثل دستى كه ما داريم حتى گروهى از اشاعره جسمانى بودن ، يعنى دست و پا و چشم داشتن خدا را انكار كردند . . . » « 1 » تفسير بنىاميه از آيات قرآن در دورهء بنى اميه چون معاويه و بسيارى از خلفاى اين خاندان به اسلام عقيده و ايمانى نداشتند هميشه آيات و تعاليم اسلامى را به نفع خودشان تفسير و تعبير مىكردند . همه مىدانيم كه بعد از عثمان ، معاويه علمدار ظلم و تبعيض بود و در عهد اين دو خليفه اختلاف طبقاتى و ظلم و تبعيض فزونى گرفت . يك روز معاويه در مقابل شكايت مردم از فقر و بينوايى ، اين آيه را در منبر خواند « وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ . » يعنى خزائن همه چيز نزد خداست و به بندگان جز ميزان معينى داده نمىشود . در اينصورت چه شكايتى مردم از ما دارند ، احنف بن قيس از ميان مردم برخاست و گفت ايها الامير ، رزقى كه خدا بالسّويه بين مردم تقسيم كرده شما در ميانه حايل شدهايد و نمىگذاريد حصهء آنها به دستشان برسد . بهطور كلى در عهد بنى اميه هركس از مظالم و بيدادگريهاى آنان سخن مىگفت حواله به تقدير مىكردند و مىگفتند هرچه مىشود خواست خداست و نبايد هيچ دم زد « آمنا بالقدر خيره و شرّه » . افكار و افراد انقلابى در عهد بنى اميه در زمان حجّاج بن يوسف ، مردى دلير و راستگو بهنام معبد جهنى روزى در مجلس درس ، از امام پرسيد اينكه از طرف بنىاميه مسأله قضا و قدر را پيش مىكشند تا كجا اين حرف راست و
--> ( 1 ) . تاريخ علم كلام ، از ص 12 به بعد .