مرتضى راوندى
76
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
اگر مطيع اوامر باشيد و دين اسلام را بپذيريد ، به هريك از شما دو تومان به عنوان هديه خواهم داد و هركس قبل از همه اسلام آورد به او دولت و مكنت مىدهم . يك نفر يهودى اسلام آورد و خلعت و دولت بسيار يافت . سپس اعتماد الدّوله بر آن شد كه پيشوايان يهود را به اسلام تبليغ كند ، ولى پيشواى مذهبى يهود فقط موقعى به قبول اسلام گردن نهاد كه جان خود را در خطر ديد و زن و فرزندش از او خواستند كه تغيير مذهب دهد . به اين ترتيب سياست وحشت و ارعاب آغاز شد ، صدراعظم به يهوديان گفت : اگر مسلمان نشويد بايد خاك ايران را ترك كنيد . . . و در صورتىكه مىخواهيد از مملكت ما خارج شويد بايد از خانه و دارايى خودتان صرفنظر كنيد ، يكى از سران گفت : من از دين خود راضى هستم و مايل به تغيير دين نيستم . اعتماد الدّوله برآشفت و فرمان داد تا شكم او را پاره كنند ، آن مرد ناچار تسليم شد و قرار شد يهوديان به حكم شاه از دين خود برگردند و به اسلام روى آورند ، صدراعظم اين فتح بزرگ را به شاه اعلام كرد و گفت : من همه را به خوشى مسلمان كردم . چند روز بعد نمايندهء شاه - يعنى سپهسالار - به شهر نطنز رفت و سه هزار يهودى آنجا را فراخواند و به آنان گفت : يا ايران را ترك كنند يا اسلام آورند ، يهوديان كاشان كه جملگى از اين خبر ، نگران بودند ، با پيشوايان دينى خود نزد سپهسالار آمدند ، وى خطاب به پيشواى مذهبى يهوديان گفت : يا از دارايى خود در ايران صرفنظر و ايران را ترك كنيد و يا مسلمان شويد . پيشواى مذهبى گفت : من از حضرت موسى ( ع ) گلهيى ندارم كه دست از او بردارم . سپهسالار و وزير و شيخ و محتسب جملگى متغيّر شدند و سپهسالار گفت : شكمش را پاره كنيد . قورچيان او را نخست چوب مفصلى زدند تا از هوش رفت ، چون به هوش آمد ، بار ديگر از او پرسيدند : كه مسلمان مىشوى ؟ قبول نكرد اينبار فرمان قتلش صادر شد ، ولى يهوديان با اصرار فراوان از پيشواى خود خواستند كه اسلام آورد و او ناچار تسليم شد پس از اداى كلمهء شهادت او را مجبور كردند گوشت و ماست بخورد . بعد شيخ الاسلام ، يهوديان را فراخواند و آيات و احاديثى براى آنها بيان كرد و آنها را به مسجد برد و وضو و نماز ياد داد و عدّهيى را براى مراقبت و تفتيش حال آنها گماشت . نظير همين ماجراهاى اسفبار در همدان ، خوانسار ، گلپايگان ، يزد ، كرمان ، لار و شيراز تكرار شد . پس از چندى شاه عبّاس ثانى به كاشان سفر كرد ، مردم از موقع استفاده كرده هزاران نامه به شاه نوشتند ، شاه ديوانبگى را فراخواند و دستور داد كه دستگاه تفتيش عقايد و افكار را برقرار سازند ، ديوانبگى جارچى فرستاد و به كليهء يهوديان گفت : هركس