مرتضى راوندى

74

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

گرفتن قول خود در عفو رودولف سخت متأثّر بود ، پس از چند روز بار ديگر او را به پيش خواند و به او گفت : اگر مسلمان شود دو هزار تومان و يكى از كنيزان حرم را با تمام جواهرات به وى خواهد بخشيد ، اين‌بار نيز رودولف گفت : اگر شاه او را در دين خود آزاد بگذارد ، به خدمتگزارى ادامه خواهد داد و الّا شاه مختار است كه او را به ميدان اعدام بفرستد . در روز مقرّر ، شمشير به يكى از اضلاع پالهنگ خود و ضارب مجروح گرديد ، مردم به خروش آمدند و نگذاشتند قصاص صورت گيرد ؛ شاه بار ديگر او را روانهء زندان كرد و چند روز بعد او را فراخواند و براى آخرين‌بار به او گفت : اگر قبول اسلام كند ، بيست هزار تومان به او خواهد داد ، ولى رودولف هرگز تسليم نشد و در سنّ 28 سالگى شهيد راه آزادى عقيده گرديد . چند روز بعد ساعت شاه از كار افتاد ، شاه كه از كشته شدن رودولف در خشم بود ، ساعت از كار افتاده را بر مغز اعتماد الدّوله كوفت و گفت : « سگ پدر ، تو مرا به كشتن كسى كه هرگز در هنر تالى او نخواهد آمد ، واداشتى ؛ اكنون جا دارد كه شكمت را پاره كنم . » شاه صفى از اين تاريخ به تخت و تاج خود سوگند ياد كرد كه ديگر هيچ عيسوى را به اسم دين و مذهب نكشد و خطاب به اطرافيان خود گفت : كه هيچكدام از شما آن شهامت را در راه امير المؤمنين على ( ع ) به خرج نمىدهيد . . . » « 1 » در عهد شاه عباس دوم ، يهوديان را به زور مسلمان مىكردند : « روزى شاه عباس دوم در حضور وزرا و نزديكان خود گفت : يهوديان را مسلمان كنيد ؛ يكى از وزرا گفت در عهد شاه عبّاس اوّل آنها را مسلمان كردند ولى نتيجه‌يى حاصل نشد . بالاخره محمّد بيك ( اعتماد الدّوله ) صدراعظم گفت اختيار آنها را به دست من مرحمت فرمايند تا آنها را از اين شهر خارج كنم و محلّهء مخصوص براى آنها ترتيب دهم و چنان آنها را در فشار بگذارم تا همگى مسلمان شوند و من فردا در مقابل پيغمبر ( ص ) روسفيد باشم . كنم من كفش را در پايشان تنگ * مسلمانشان كنم از روى نيرنگ اعتماد الدّوله ، يهوديان را خواست و به آنها گفت « شما مردمانى پليد و نجس هستيد ، دست بر روى اجناس مسلمانان مىگذاريد ، شماها كه مردمى فقير و بىبضاعت هستيد چرا مسلمان نمىشويد ؟ امر پادشاه است كه همين امروز از شهر خارج شويد و من زمينى باير به شما نشان مىدهم كه در آنجا خانه ساخته ، مسكن گزينيد . » يهوديان غمگين شدند و گفتند : كه ما جزيه مىدهيم و اين شهر اصفهان را اجداد ما بنا كردند و نامش دار اليهود بوده و ما بيچارگان لانه‌اى بيش از اين شهر نداريم و همهء پادشاهان سابق

--> ( 1 ) . عباس اقبال ، مجلهء يادگار ، سال اوّل ، شمارهء 6 ، از ص 7 به بعد .