مرتضى راوندى

630

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

بشويد ، و فخر النساء خودش را بزك كند و برود توى اتاق خواب تا شازده نيمه‌هاى شب پيدايش شود و آهسته بگويد : « خوابى ، فخر النساء . . . » اما آنشب شازده احتجاب حال و هوش هر شبش را نداشت . مثل صندلى راحتىاش آرام نشسته بود و فقط گاهى كه سرفه شانه‌هايش را مىلرزاند ، پيشانى داغش را بر كف دستها مىفشرد تا بهتر بتواند رگهاى پيشانىاش را حس كند ؛ و يا آن نگاه‌هاى شماتت‌بار پدربزرگ و مادربزرگ ، و پدر و مادر و عمه‌ها ، و حتى فخر النساء را از ياد ببرد . شازده مىفهميد كه باز همان تب اجدادى است كه به سر وقتش آمده است . اما دلش راه نمىداد كه خودش را ، مثل آن اتاق درندشتى كه جابه‌جا از همه اشياء عتيقه تهى شده بود ، به دست سرفه و تب بسپارد . بوى نا ، اتاق را پر كرده بود . قالى زير پايش بود . تمام تنهء شازده ، تنها گوشه‌يى از آن صندلى اجدادى را پر مىكرد ، و شازده صلابت و سنگينى صندلى را زير تنه‌اش حس مىكرد . آواز جيرجيرك‌ها نخى بىانتها بود ، كلافى سردرگم كه در تمامى پهنهء شب ادامه داشت . شايد لاى علف‌هاى هرز باغچه باشند ، يا . . . گفتم : « فخرى ، اين پرده‌ها را كيپ بكش . نمىخواهم هيچكدام از آن چراغهاى لعنتى خيابان را ببينم . » فخرى گفت : « شازده جان ، اقلا اجازه بفرماين پنجره را باز كنم تا يه كم هواى اتاق عوض بشه . » و شازده داد زد : « تو خفه شو . فقط هر كارى كه گفتم بكن . » فخرى پيشبند بسته بود . جارو دستش بود . با همان روسرى گلدار و همان چشمهاى سياه و زنده و آن دهان باز . رديف دندانهايش درشت بود . سفيد بود . گفت : « پس اقلا اجازه بفرماين ، اين قاب عكسها را پاك كنم . » « نه ، لزومى نداره ، فهميدى ؟ تو فقط بايد به آن اتاقها برسى . » دهان فخر النساء چه كوچك بود ! آنقدر كوچك كه وقتى مىخنديد ، فقط چند دندان سفيدش پيدا مىشد . از بالا نگاه مىكرد ، از پشت آن شيشه‌هاى درشت عينك . دو خط قاطع گردنش هيچوقت خم نمىشد . خطها به خط شانه‌ها مىرسيد و به دستها كه پشت آن پيراهن تور سفيد بود و نبود . گفت : « شازده ، اينها را ريخته‌اى رويهم كه چى ؟ مىخواستى مرتبشان كنى . يا بفرمايى نوكرها . . . »