مرتضى راوندى

622

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

هست كه يك بلندگوى دستى به دستش . صداى بلندگو بلند مىشود . صداى شفق است . « دوستان به اتوموبيلها راه بدين . . . » جلو دهانه پل موج برمىدارد . « . . . دوستان ، بهانه به دست كسى ندين . » حاشيهء ميدان خالى مىشود . اتوموبيلها ، از دهانهء پل سرازير مىشوند . آرام مىرانند به‌طرف خيابان پهلوى . تك‌تك بوق مىزنند . يكهو ، شعارهاى پارچه‌اى باز مىشود و بالاى سر گرفته مىشود . از جنوب ميدان به كاميونى كوچه داده‌اند . كاميون تا ميانهء ميدان پيش مىراند . تو كاميون يك ميز بلند هست . رو ميز يك ميكرفن پايه بلند هست . ناگهان ، مردى ميانه قد و ميانه سال ، جست مىزند رو ميز . دو جوان ، خودشان را بالا مىكشند و دو طرفش مىايستند . مردم ميانه سال شعار مىدهد . كلمات ، پشت‌سر هم ، از دهانهء گشاد بلندگو پر مىكشند . صداها همه افتاده است . بوق اتوموبيلها افتاده است . حتى اتوموبيلها ، رو پل ايستاده‌اند و تكان نمىخورند . مرد ميانه سال ، پيراهن لاجوردى رنگ به تن دارد . موى سرش نرم است . شعار كه مىدهد و دستش را كه تكان مىدهد ، موى بلندش پخش مىشود تو صورت سبزه‌اش . تو ميدان ، همه جور آدم هست . كارگران آبى پوش نفت و كارگران راه‌آهن با اندامهاى ورزيده و چهره‌هاى تيره . كارگران ريسندگى با رنگهاى پريده . شاگردان مدرسه ، كارمند ، كاسب ، زن پير ، جوان و همه قاطى هم . مرد ميانه سال حرف مىزند . قضيهء نفت است و قضيهء استعمارگران . « ما مىخواهيم كه دست غارتگران از صنعت نفت كشور ما كوتاه شود . » هزاران صدا ، باهم از حلقومها برمىخيزد . « صحيح است . » « ما به‌جاى توپ ، نان مىخواهيم . » « صحيح است . » كشيده‌ام بالا و ايستاده‌ام رو نردهء آهنى حاشيهء ميدان . شعارهاى رنگ به رنگ پارچه‌اى تكان مىخورد . مشتها گره مىشود و مىآيد بالاى سر و تكان مىخورد . « به دلالان نفتى اجازه ندهيد كه بر ثروت ملى ما چنگ بيندازند . » « صحيح است . » ناگهان صداى گلوله مىآيد . صداى گلوله‌اى كه رو هوا تركيده است . گلولهء دوم و باز گلولهء سوم . جماعت تكان مىخورد . شعارها جمع مىشود و تا چشم به‌هم بزنم رو هوا پر