مرتضى راوندى

576

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

مىخواست برود بميرد ، مىترسيد باران سرش را خيس كند ، شايد هم خودش را باخته بود ، شايد هم به مرگ اهميت نمىدهد . معمولا وقتى كسى را براى اعدام مىبرند ، مىگويند : « با اثاثيه » آنوقت رختخواب و تخت خواب و لباس را ازش مىگيرند . در دفتر زندان نگه مىدارند . اگر خانواده داشته باشد ، به خانواده‌اش مىدهند و اگر نداشته باشد نمىدانم چه مىشود . اينكه او را بدون « شر » بردند ، در همهء ما جرقهء اميدى توليد كرد ، آيا ممكن است كه او را براى اعدام نبرده باشند ؟ در گوشم صدايش هنوز طنين‌انداز است : « مارگريتا ، مارگريتا به هيچ كس نگو ، به هيچ كس نگو . » « 1 » احسان طبرى « ميرزا عليخان : در سال 1314 كه ميرزا عليخان را غالبا در كوچهء صدر اعظم پامنار مىديديم ، معلم پنجاه سالهء لاغر اندام كوچولويى بود كه تاريخ عمومى در دبيرستانهاى « ثروت » و « دار الفنون » درس مىداد . عزب زندگى مىكرد و ننهء پيرى از روستاى كزاز خانه‌اش را مىگرداند . خانه در كوچه حاجيها و داراى دو « يرد » يا اتاق بود . در يكى معلم زندگى مىكرد و در ديگرى ننه حسن . خود حسن كه بود ؟ كسى نديده بود و نمىدانست . ميرزا عليخان مدتى در اسلامبول بود و تركى و فرانسه را خوب مىدانست و در خانه‌اش دو زيرزمين با آهك سفيد شدهء تميز ، پر از قفسه‌بندى كتاب داشت . گويا از مدتها پيش كه به ايران برگشته بود ، تفريح ديگرى جز خريد كتاب به زبانهايى كه مىدانست ، نداشت . زندگى ميرزا عليخان جدا از محيط « سياست » و « اجتماع » و در نوعى زهدان دربسته مىگذشت . به تاريخ اروپا در حدودى كه آلبرماله يا فوستل دوكولانژ توصيف كرده بودند ، وارد بود . گاه زيستنامه‌هاى كارلايل و تسوايگ را دربارهء بزرگان مىخواند . وقتى با معاشران درونى خود از ارباب انواع اسطوره‌هاى يونان گرفته تا كاوور و بيسمارك و ستولىپين مىزيست ، ننه را هم فراموش مىكرد و در حياط محقر كوچهء حاجيها در بين مردگان نامدار بشريت به سر مىبرد . ظاهرا در اصل از اهل اروميه بود و لذا لهجهء تركى داشت ولى نه چندان محسوس و

--> ( 1 ) . رقص مرگ ، از ص 170 تا 174 .