مرتضى راوندى

561

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

آوردند . تنها چيزى كه توانستيم از دستشان سالم بيرون بياوريم ، يكى كلاه فرنگيمان بود و ديگرى ايمانمان كه معلوم شد به هيچ كدام احتياجى نداشتند و الا جيب و بغل و سوراخى نماند كه در آن يك طرفة العين خالى نكرده باشند و همين كه ديدند ديگر كماهوحقه به تكاليف ديوانى خود عمل نموده‌اند ، ما را در همان پشت گمركخانهء ساحلى انزلى تو يك هولدونى تاريكى انداختند كه شب اول قبر پيشش روز روشن بود و يك فوج عنكبوت بر در و ديوارش پرده‌دارى داشت و در را از پشت بستند و رفتند و ما را به خدا سپردند . من در بين راه تا وقتى كه با كرجى از كشتى به ساحل مىآمديم از صحبت مردم و كرجىبانها جسته‌جسته دستگيرم شده بود كه باز در تهران كلاه شاه و مجلس تو هم رفته و بگير و ببند از نو شروع شده و حكم مخصوص از مركز صادر شده كه در تردد مسافرين توجه مخصوص نمايند و معلوم شد كه تمام اين گير و بستها از آن بابت است مخصوصا كه مأمور فوق العاده‌اى هم كه همان روز صبح براى اين كار از رشت رسيده بود ، محض اظهار حسن خدمت و لياقت و كاردانى ديگر تر و خشك را باهم مىسوزاند و مثل سگ هار به جان مردم بىپناه افتاده و در ضمن هم پا تو كفش حاكم بيچاره كرده و زمينهء حكومت انزلى را براى خود حاضر مىكرد و شرح خدمات وى ديگر از صبح آن روز يك دقيقه راحت به سيم تلگراف انزلى به تهران نگذاشته بود . من در اول امر چنان خلقم تنگ بود كه مدتى اصلا چشمم جايى را نمىديد ، ولى همين‌كه رفته‌رفته به تاريكى اين هولدونى عادت كردم ، معلوم شد مهمانهاى ديگرى هم با ما هستند . اول چشمم به يك نفر از آن فرنگى مآبهاى كذايى افتاد كه ديگر تا قيام قيامت در ايران نمونه و مجسمهء لوسى و لغوى و بيسوادى خواهند ماند . يقينا صد سال ديگر هم رفتار و كردارشان تماشاخانه‌هاى ايران را ( گوش شيطان كر ) از خنده روده‌بر خواهد كرد . آقاى فرنگى مآب ما با يخه‌اى به بلندى لولهء سماورى كه دود خط آهنهاى نفتى قفقاز تقريبا به همان رنگ لولهء سماورش هم درآورده بود در بالاى طاقچه‌اى نشسته و در تحت فشار اين يخه كه مثل كندى بود كه به گردنش زده باشند ، در اين تاريك و روشنى غرق خواندن كتاب « رومانى » بود . خواستم جلو رفته يك « بن جور موسيونى » قالب زده و به يارو برسانم كه ما هم اهل بخيه‌ايم ، ولى صداى سوتى كه از گوشه‌اى از گوشه‌هاى محبس به گوشم رسيد مرا از اين كار منصرف كرد . . . » « روى زمين هيچ چيز پايدار نيست . زندگى ما مانند شراره‌ايست كه از اصطكاك چوب پيدا شده ، زمانى روشن مىشود و دوباره خاموش مىگردد ولى ما نمىدانيم از كجا آمده و به كجا خواهد رفت . بودا