مرتضى راوندى

557

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

« زندگى كردن ما مُردن تدريجى بود » * « هرچه جان كند تنم ، عمر حسابش كردم » همه‌اش خرحمالى است . كار كردن خر است و خوردن يابو . تمام كارهاى اين اداره بار دوش من است و نفع و فايده‌اش تو جيب دگران مىرود . ورد زبانم شده است كه : آن پير خرى كه مىبرد بار * تا جانَشْ هست مىكُند كار » « آسودگى آن زمان پذيرد * كز زيستنى چنين بميرد » دل پرى داشت و كيست در اين دنيا كه دل پرى نداشته باشد . گفتم رفيق غصه نخور پير مىشوى و از دستت رفته است . تو در جوانى شحم و لحمى داشتى و در ميان جوان و جاهلها رنگ و آبت خاطرخواه فراوان داشت . امروز ترا به صورت ديگرى مىبينم . بىادبى است ولى به صورت سوسمار درآمده‌اى . پشم و پيله‌ات ريخته است و پوست به استخوانت چسبيده است . اوقاتت تلخ نشود ولى به قول شيخ سعدى « امروز بيامدى چو يوزى » . تو چنان‌ها بودى ، چرا چنين شده‌اى . آهى كشيد و گفت بله ديگر ، آن روزها گذشت . زندگى سرتاسر همه زهر مار و نيش عقرب است . گفتم رفيق ، پس از يك عمر آمده‌اى دلم را خون بكنى ، يار شاطر باش نه بار خاطر . از جاهاى شيرينش برايم حكايت كن . من خودم به قدر كافى دردسر و غم و غصه دارم ، ديگر لازم نيست تو برايم از خاك طوس چشم روشنى بياورى . خودمان آنقدر داريم كه براى هفت جدّمان كافى است . من خودم همين چند روز پيش اين شعر را به بچه‌هايم ياد دادم و از حفظ كردند : « هيزم شكاف پيرى فرزانه وقت نزع * مىگفت با قرينش و مىمرد ناگزير » « تن را مدار رنجه پى دفع رنج من * زين پير يك دو هيزم ديگر شكسته گير » مىبينى كه دلم به قدر كافى خونين است . حرفى برايم بزن كه قدرى دلم باز بشود . از راه دور آمده‌اى و تو هم برايم آيهء يأس مىخوانى . مرحبا به انصافت . دستت درد نكند كه هديهء خوبى برايم آورده‌اى . . . چاى را داغ داغ و مچ‌مچ‌كنان در چالهء دهان مىريخت و تعجب مىكردم كه چطور دهانش را نمىسوزاند . گفت از دلم خبر ندارى . دلم خون است . « آن سبو بشكست و آن پيمانه ريخت » . من ديگر آن شكر اللّه سابق نيستم . . . گفتم رفيق ، ترا به خدا اين همه شعر و قافيه تحويل نده . من به قدرى شعر پيچ شده‌ام كه از شعر و هر آنچه شبيه به شعر باشد و وزن و رديف و قافيه داشته باشد بيزارم . گفت اى بابا ، ما تنها چيزى كه به آن مىنازيم همين شعرمان است و تو مىگوئى كه از آن بيزارى . حق ندارى . . .