مرتضى راوندى
558
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
گفتم رفيق ، گل و ميوه بهترين نعمت خداست اما به شرط آنكه تازه باشد و عطر و طراوت و مزه داشته باشد و الا اگر گنديده و بدبو و بىمزه باشد چه خاصيت و چه حسن و لطفى دارد . . . خنديد و گفت پس خبر ندارى كه من شاعر شدهام و داراى ديوان هم هستم . حالا كه براى حرفهاى حق گوش شنوا ندارى بگذار برايت از شعرهاى خودم بخوانم تا دلت باز شود . تعجبكنان گفتم تو و شعر . اگر مىگفتى مشتزن و حلّاج و متولى امامزاده و چترباز قشونى شدهاى قبول و باور مىكردم ولى تو و شاعرى ! العجب ثمّ العجب . گفت برادر ، الجنون فنون . اما نبايد تعجب بكنى . شاعرى به ارث به من رسيده است مگر نمىدانى كه من نوادهء نعيم الشعراى تويسركانى هستم . جدّ امجدم طاب ثراه بيست و سه هزار بيت شعر دارد كه همه را با هزار زحمت و مشقت جمعآورى كردهام و در تاپوئى كه از آرد خالى مانده بود ريختهام و از ترس موش سرش را گل گرفتهام و تنها آرزوئى كه در اين دنيا دارم و مىترسم كه بميرم و برآورده نشود اين است كه وسيله پيدا كنم آنها را به صورت ديوان با عنوان « ديوان نعيم » به چاپ برسانم . خودم هم تنها تفريحم همين شعر ساختن شده است . مىدانم كه بند تنبانى است ولى براى خودم ارزش بسيار دارد . بگذار چند بيت از گفتهء خودم را برايت بخوانم . پيش خودم گفتم عجب طالع شومى دارم . عجب گرفتار شدهام . از چاله گريختهام و دارم در چاه مىافتم . فرار كردن از مار است و گرفتار افعى شدن ، بساط غريبى است . جن و انس به صورت شعر درآمدهاند و به جانم افتادهاند و آن سرش پيدا نيست . از زمين و آسمان برايم شعر مىبارد و حالا ديگر از ارض توس هم به سراغم آمده است . قدم نامبارك بنده ، هركجا شعر مىكند زنده . منتظر نشد كيف بغلى پاره و پوره را بيرون آورد و از لابلاى امعاء و احشاء آن اوراقى مانند بختش پريشان روى ميز قهوهخانه ريخت و با دستمالى كه معلوم بود ماههاست انتظار تنظيف دارد عينك را جلائى داد و با صدائى كه ابدا شباهتى به صداى معمولى او نداشت و گوئى با آلتى در گلويش تعبيه كردهاند شروع كرد . گفت غزلى است كه بهار امسال خطاب به معشوقه ساختهام . زبان حال است و ذرهاى دروغ و مبالغه در آن نيست . براى عشق پاك زبان پاك لازم است . نگاهم را به ريختش دوختم . شباهتى به عشّاق نداشت كمترين نشانهاى از يوسف كنعان و مجنون عامرى و خسرو و بهرام و فرهاد كوهكن در تمام وجودش به زور منقاش هم