مرتضى راوندى

527

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

چشم همه گر كور شود به كه ببينند * بيگانهء ناخوانده به هر كوچه و برزن كو آنكه ز غيرت سر اين مادر مجروح * برگيرد و بگذاردش از مهر به دامن دردا و دريغا كه مهين كشور زردشت * همچون دل شب تيره شد از ديو و هريمن امواج مذلّت همه سو ، دريا دريا * انبوه مصيبت همه‌جا خرمن خرمن يكروز گرفتار هوسرانى آمريك * يكروز پريشان جفاكارىِ لندن برخيز جوان ! اى كهترا همت و رأى است * مپسند به خود جور و ستم يكسَرِ سوزَن . . . امروز كه با خون جوانان وطن‌خواه * شد عرصهء گيتى ز گل و لاله مُزَيّن هرگز نه سزاوار جوانىِ تو باشد * كاندر پى آرايش خود باشى چون زن برخيز و علم كن قد مردى كه نزيبد * چون جغد به ويرانه كنى مسكن و مأمَنْ برخيز و يكى صفحه ز تاريخ نياكان * برخوان و سپس دامن همت به كمر زن . . . درجا عدو آتش بيداد برافروز * و آزاد كن از دست ستمكاران ميهن آخر تو همان زادهء سيروس بزرگ * كز تيغ نياى تو جهان بودى ايمن يكروز بپاى تو فتادى ملك روم * روز دگرت بنده شدى والى ارمن تا چند برى بارِ ستمكارى اغيار * تا چند بخواهى سخن زور شنيدن ؟ يا خاك وطن پاك بسازى ز اجانب * يا در دل اين خاك بسازندت مدفن با ننگ سِزاوار تو مرگست و ازين بيش * اين طوقِ اسارت نتوان داشت به گردن تا نور حميّت ز جبين تو نتابد * كى اين افق تيره بخواهد شد روشن ؟ ما قدر بزرگان وطن را نشناسيم * ما پاس نداريم دل مردم ذيفَن يك عمر به باطل گذرانديم و دريغا * عبرت نگرفتيم ز چرخ دى و بهمن بيمارى تزوير و تظاهر همه را كشت * فرياد از اين ناخوشى مرگ پراكن هر بد كه ببينيم جزاى عمل ماست * گندم نشود حاصل از كشتهء ارزن با اينهمه ، نوميد نبايد شدن امروز * كاين مام پسر مرده نبودست سِتروَنْ يك رستم دستانِ دگر باز بزايد * تا از بُن اين چاه برون آرد بيژن ما ملت آزاد جهانيم و نميريم * اين نكته ز تاريخ شود بر تو مبرهن اين خطّه همان زادگه شيردلان است * اين ملك همانست كه پرورده تهمتن يكروز برون آرد اين ملت مغرور * اين صفحهء تاريك ز تاريخ مدوّن تا بروزد از دشت و دمن باد بهارى * تا بردمد از باغ و چمن لاله و سوسن پاينده بود ميهن فردوسى و سعدى * جاويد زيد كشور كيخسرو و بهمن