مرتضى راوندى

491

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

پاسدارى از زبان فارسى و فرهنگ ايران مسألهء خطيرى است و هر روز درنگ در اين مهم ، زيان‌خيز . براى حل اين مسأله ، ايجاد مجالس بحث و سخنرانى و طرحها و كوششهايى از اين قبيل سودمندست اما كفايت نمىكند . بلكه موضوع بايد به عنوان يك ضرورت و كار مهم ملى مورد توجه شود و با هدفى مشخص و برنامه‌اى دقيق و همه جانبه و چند ساله با همكارى و كوشش عموم افراد ملت - پيش از آن‌كه دشوارى به‌هم رسد - به چاره‌گرى پرداخت . در اين زمينه هنوز جاى سخن هست اگرچه گمان مىكنم همهء هموطنان آگاه ، به اهميت موضوع واقفند . » « 1 » همسايگان ناشناس « بيگانگى نگر كه من و يار چون دو چشم * همسايه‌ايم و خانهء هم را نديده‌ايم به عقيدهء دكتر پرويز ناتل خانلرى : « در اين دو قرن اخير كه مغرب زمين در تمدن و فرهنگ از مشرق پيش افتاده است ، ملتهاى آسيا همه گردن كشيده و چشم به اروپا و امريكا دوخته‌اند و دلبر مغربى چنان هوش و دل از ايشان ربوده كه خويشان و نزديكان ديرين را از يادشان برده است . ملتهاى آسيا پيش از اين باهم آشنائيها داشتند . در بسيارى از امور فرهنگى و ادبى و هنرى باهم شريك بودند . زبان يكديگر را مىدانستند ، هر شاعر ايرانى فارسىزبان كم‌وبيش اشعارى نيز به عربى مىسرود و گاهى ديوانى جداگانه به اين زبان داشت . شاعر ترك به فارسى شعر مىگفت و سلطان عثمانى اگرچه با شاه ايران در جنگ بود ، فارسى مىدانست و به فارسى مىنوشت و آثار ادبى اين زبان را دوست مىداشت . جلال الدين محمد با پدر خود از بلخ به قونيه مىرفت و در آنجا هواخواه و مريد مىيافت . سعدى در ديار عربى زبانان سياحت مىكرد و از محضر اديبان و دانشمندان آن سرزمين بهره مىبرد يا ايشان را بهره‌مند مىكرد . اهل دانش و ادب در مصر و عراق و شام ، هركجا كه پا مىنهادند ، وطنى مىيافتند . مضمونهاى زيباى « متنبى » و « ابن الفارض » گاهى جامهء فارسى مىپوشيدند و از ديوان سخنوران ايران سر در مىآوردند ، فارابى و رازى و ابن سينا و ابو ريحان به عربى كتاب مىنوشتند و تشنگان دانش را در ساحل بحر روم و كنار نيل نيز از زلال معرفت سيراب مىكردند . ميان ايران و افغانستان و آسياى مركزى جدايى نبود . پيشه‌ور و هنرمند اصفهانى در غزنين و سمرقند كاخها مىساخت و نقاش تبريزى در هرات هنر مىفروخت . هر اديب پرمايهء تبريز و

--> ( 1 ) . دكتر جلال متينى ، نمونه‌هايى از نثر فصيح فارسى معاصر ، ج 2 ، مقالهء دكتر غلامحسين يوسفى ، از ص 326 تا 329 .