مرتضى راوندى
424
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
در سال 1316 در زندان به قصد خودكشى ترياك خورد ، اما توجه و مراقبت مأمورين زندان مانع مرگ او گرديد و در همان سال او را محاكمه و ابتدا به بيست و هفت ماه زندان محكوم كردند ، در دادگاه تجديدنظر مدت زندان وى به سه سال افزايش يافت و سرانجام در طى همان سه سال ، در بيمارستان زندان به سال شمسى چراغ عمرش خاموشى گرفت . » « 1 » از غزلهاى اوست : شب چو در بستم و مست از مى نابش كردم * ماه اگر حلقه به در كوفت جوابش كردم ديدى آن ترك ختا دشمن جان بود مرا * گرچه عمرى به خطا دوست خطابش كردم منزل مردم بيگانه چو شد خانهء چشم * آنقدر گريه نمودم كه خرابش كردم شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع * آتشى در دلش افكندم و آبش كردم غرق خون بود و نمىمُرد ز حسرت فرهاد * خواندم افسانه شيرين و به خوابش كردم دل كه خونابهء غم بود و جگر گوشهء دهر * بر سر آتش جور تو كبابش كردم زندگى كردن من ، مردن تدريجى بود * آنچه جان كند تنم ، عُمر حسابش كردم اشعار سياسى فرخى يزدى بيشتر صورت مسمط دارد و چكامههاى ميهنى او نيز به جاى خود داراى ارزش است . » « 2 » نمونهاى از شعر فرخى يزدى : شوريده دل به سينه به عنوان كارگر * شوريده گفت جان من و جان كارگر شاه و گدا ، فقير و غنى كيست آنكه نيست ؟ * محتاج زرع زارع و مهمان كارگر سرمايهدار از سر خوان رانَدَش ز جور * با آنكه هست ريزهخور خوان كارگر در خز خزيده خواجه كجا آيدش به ياد ؟ * پاى برهنه پيكر عريان كارگر با آنكه گنجها برد از دسترنج وى * پامال مىكند سروسامان كارگر آتش به جان او مزن از باد كبر و عُجب * اى كه همچو آب خورى نان كارگر ترسم كه خانهات شود اى محتشم خراب * از سيل اشگ ديدهء گريان كارگر با كاخ رفعت تو بسوزد ز نار قهر * از برق آه سينه سوزان كارگر كى آن غنى كه جمع بود خاطرش مدام * رحم آورد به حال پريشان كارگر ؟ اى دل فداى كلبه بىسقف بذركار * وى جان نثار خانهء ويران كارگر
--> ( 1 ) . لغتنامه دهخدا ، شماره مسلسل 79 ص 142 و 143 . ( 2 ) . به نقل از مقدمهء ديوان فرخى يزدى به قلم حسين مكى .