مرتضى راوندى
415
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
. . . حيف نبود زادگان خسروِ كشورگشاى * دست بر شمشير نابرده در آيندى ز پاى خيرگى بنگر كه در مغرب زمين غوغا بپاست * اين همى گويد كه ايران از من ، آن گويد ز ماست اى گروه پاك مشرق ، هند و ايران ، ترك و چين * بر سر مشرق زمين شد جنگ در مغرب زمين در اروپا ، آسيا را لقمهاى پنداشتند * هريك اندر خوردنش چنگالها برداشتند بىخبر كاخر نگنجد ، كوه در حلقوم كاه * گر كه اين لقمه فروبردند روى من سياه ياد آن عهدى كه در مشرق تمدن باب بود * وز كران شرق ، نور معرفت پرتاب بود يادشان رفته ، همان هنگام ، در مغرب زمين * مردمى ديدند همچون جانور جنگلنشين . . . تا نخوابد شرق ، كى مغرب برآيد آفتاب * غرب را بيدارى آنگه شد كه شرق شد به خواب دارم اميد آنكه ، گر شرقى بيابد اقتدار * از پى آسايش خلق ، اقتدار آيد به كار نى چو غربى آدمى را رانده از هر جا كند * آدمى و آدميّت را چنين رسوا كند بعد از اين بايد نمانَدْ هيچكس در بندگى * هركسى از بهر خود زنده است و دارد زندگى » « 1 » عشقى در « رستاخيز شهرياران ايران » از وسعت و عظمت ايران باستان ياد مىكند « شاعر در مسافرتى كه به سال ( 1334 ه . ق ) از بغداد به موصل كرده از مشاهدهء ويرانههاى شهر تيسفون كه روزى گهوارهء تمدن جهان بود ، از خود بى خود شده و « اپراى رستاخيز » را كه نمودار تألمات درونى شاعر است به رشتهء تحرير درمىآورد : اين در و ديوار دربار خراب * چيست يا رب ، اين ستون بيحساب ؟ زين سفر گر جان بدر بُردم ، دگر * شرط كردم ناورم نام سفر . . . اين بُوَد گهوارهء ساسانيان * سنگرِ تاريخى ايرانيان ؟ آنگاه « خسرو دخت » شاهزادهء ساسانى با جامهاى سياه از آرامگاه خود بيرون مىآيد و با بيانى نكوهشبار عظمت ديرين ايران را ياد مىكند و از سستى و غفلت و جهل و بيخبرى همميهنان ، اظهار ملال و تأثر مىنمايد و با خود مىگويد : در عهد من اين خطه چو فردوس برين بود * اى قوم ، به يزدان قسم ، اين ملك نه اين بود چه شد گردان ايران * جوانمردان ايران تاجدار خسرو كجايى ؟ * يك نظر به ايران نمايى ؟
--> ( 1 ) . ميرزاده عشقى ، كليات مصور به اهتمام على اكبر مشير سليمى چاپ جاويدان ص 233 .