مرتضى راوندى

398

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

پادشاها ، ز استبداد چه دارى مقصود ؟ * كه از اين كار جز ادبار نگردد مشهود جود كن در ره مشروطه كه گردى مسجود * « شرف مرد به جود است و كرامت به سجود هركه اين هردو ندارد عدمش به ز وجود » * ملكا ، جور مكن پيشه و مَشْكَن پيمان كه مكافات خدائيت بگيرد دامان * خاك بر سر كندت حادثهء دور زمان « خاك مصر طرب‌انگيز نبينى كه همان * خاك مصر است ولى بر سر فرعون و جنود » ملكا ، خودسرى و جور تو ايرانسوز است * به مكافات تو امروز وطن فيروز است تابش نور مكافات نه از امروز است * « اين همان چشمهء خورشيد جهان افروز است كه همى تافت بر آرامگه عاد و ثمود » * بيش از اين شاها بر ريشهء خود تيشه مزن خود و ملّت را در ورطهء ذلت مفكن * بيخ خود را به هوا و هوس نفس مكن « قيمت خود به ملاهى و مناهى مَشِكَنْ * گرت ايمان درست است به روز موعود » كِشْتِ ملّت را كردى ز ستم پاك درو * شد كهن قصهء چنگيز ز بيداد تو نو به جهان دل ز چه بندى پس از اين گفت‌وشنود * « اى كه در نعمت و نازى به جهان غره مشو كه محال است در اين مرحله امكان خلود » * بگذر از خطهء تبريز و مقام شهداش بشنو آن قصهء جانسوز و دل از غم بخراش * اندر آن خطه پس از آن كشش و آن پرخاش « خاك راهى كه بر آن مىگذرى ساكن باش * كه عيون « 1 » است و جفون « 2 » است و خدود « 3 » است و قدود « 4 » شاه يكدل نشد و كار هبا گشت و هدر * ملّت خسته در اين مرحله كن فكر دگر پاى اميد منه بر در شاه خودسر * « دست حاجت چو برى پيش خداوندى بر كه كريم است و رحيم است و غفور است و ودود » * شاه خود كيست بدين كبر و انانيت « 5 » او تا نكو باشد دربارهء ما نيت او * ما پرستندهء حقيم و الوهيت او « كز ثرى تا به ثريا به عبوديت او * همه در ذكر و مناجات و قيامند و قعود »

--> ( 1 ) . چشمها ( 2 ) . پلكهاى چشم ( 3 ) . رويها ( 4 ) . پوستهاى بزغالكان ( 5 ) . خودخواهى و تكبّر