مرتضى راوندى
296
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
ايام از طرف سران « اجتماعيون عاميون » بادكوبه ، سفارشى به اين مضمون شده بود كه : « مبادا از انقلابيون حركتى كه نامساعد با اوضاع مملكت و اقتضاى وقت باشد بروز نمايد ، بلكه اغراض شخصى را به كنار نهند و شروع به ساختن كنند كه مملكت بيش از اين تاب انقلاب ندارد . . . » « 1 » يكى از صاحبنظران اين دوران ، محمد امين رسولزاده ، متفكر حزب دموكرات ايران است ، وى در مقدمهيى كه بر مرامنامهء اين حزب نوشته است ، از قانون حركت تكاملى جامعه از فئوداليسم به كاپيتاليسم و حركت آن را از مرحله سرمايهدارى به سوى سوسياليسم بيان مىدارد . به نظر او : « هر اندازه كه ترقيات عالم پيشرفت كند ، آلات و ادوات صناعى و روابط تجارتى و مناسبات مدنى افزوده مىشود . . . حركات حريّتپرستانهء ملل مختلفهء دنيا در پيروى طريقى كه بشر را به يگانه آرزو و آمال واحدهء انسانيت مىرساند ، با كمال روشنى ، وسعت پيدا مىكند ، با سرعت دائمى فوق العادهاى كه وسايل مدنيّه سير مىكند ، افكار بشريت نيز به همان نسبت با يك طرز تكامل ، ترقى مىنمايد ، از جمله نتايج بسيار نيكوى اين تكامل آنكه عالم بشريت . . . احتياج خود را به اتفاق و اتحاد به خوبى حس كرده است ، همانطورى كه بدوا اقوام مختلفه كه از عشاير جداگانه تشكيل يافته بود ، ملل و دول بزرگ تأسيس نموده و بههم پيوستند ، امروز نيز بشريت شروع به اتصال و اتحاد نموده و فرقههاى بين الملل تشكيل مىكنند ، تمام ترقيات عالم ، كل مجاهدات بشر ، همانا عموما بهطرف آن دورهء سعادت و حريّت و مساوات كه آمال مكنونه عالم متمدن است مىشتابد . . . اين سيل حريت و مساوات كه منبعش در ظهور كاپيتاليسم و سرمايهدارى بوده و از اروپا شروع كرده ، سدهاى فئوداليزم و ملوك الطوايفى را . . . شكسته ، با يك سرعت فوق التصورى كه مظفريّت خود را به تمام عالم نشان مىداد به جريان آمد ، به حدى كه مشرق زمين نيز . . . از آن سرايت خوددارى نتوانست . قرن بيستم براى مشرق همان است كه قرن هفدهم براى ممالك غربيه بود ، يعنى دورهء تجددى است كه آسيا كه قسمت اعظم بشريت را تشكيل مىدهد ، به جنبش و هيجان آمده و فئوداليزم مستأصل ، در اينجا دورهء خود را به قوهء جديدى يعنى به كاپيتاليسم و سرمايهدارى واگذار مىكند و در برابر آن تسليم مىشود . ايران نيز كه در عائله بشريت يك اولاد قديم است ، ممكن نيست كه به اين نوع تبدّلات ضروريّه كه از آثار تكامل عالم است محكوم نباشد و بتواند روى بناى پوسيدهء استبداد مطلق و اساس از كار افتادهء فئوداليزم قائم باشد ، ناگزير از تجدد بود و ناچار
--> ( 1 ) . حيات يحيى دولتآبادى ، ج 3 ، ص 116 .