مرتضى راوندى

247

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

ملكم و افراد فراموشخانه محرمانه و به كمك افراد مورد اطمينان فرستاده مىشد . پس از انتشار 7 شماره ، ناصر الدين شاه در مقام توقيف و جلوگيرى از توزيع آن برمىآيد . روزنامهء قانون در تهران چون ورق زر ، دست‌به‌دست مىگرديد ، چون شاه فحشهاى ملكم را متوجه خود مىديد ، دستور داد از ورود اين روزنامه به ايران جلوگيرى كنند ، بطورى كه از خاطرات سياسى امين الدّوله برمىآيد در نتيجه جلوگيرى دولت ، علاقه و حرص مردم به مطالعهء اين روزنامه فزونى گرفت ؛ با اينكه امين الدوله به دستور شاه اوراق مظنون را ضبط و توقيف مىكرد باز ، روزنامه از راه عثمانى ، قفقاز و عراق به‌وسيلهء تجار و مسافرين به دست علاقمندان مىرسيد و در مردم ستمكشيدهء ايران ، شور و هيجانى ايجاد مىكرد . . . » « 1 » با تمام تلاشى كه امين الدّوله و عمال دولت به خرج دادند ، پخش اين روزنامه ، شاه و عمال او را ناراحت مىكرد و ملكم و ديگر نويسندگان قانون ، به كار خود همچنان ادامه مىدادند . از جمله كسانى كه تحت تأثير مندرجات روزنامه قانون قرار گرفتند ابو القاسم لاهوتى شاعر انقلابى دوران اخير است ، وى در آخرين كتاب خود مىنويسد : « يك روز پدرم به مجلس دوستانش رفته بود ، از منزلى كه موعود بود ، پسر صاحب‌خانه را بخانهء ما فرستاد و به‌وسيلهء او به من پيغام داد كه آخرين شعر او را برايش بفرستم ، من زود آن شعر را پيدا كردم و فرستادم ؛ اما در اين ضمن ناگهان به روزنامهء قانون ملكم برخوردم ، بطورى كه بعدها شنيدم اين روزنامه در لندن چاپ مىشد و پنهانى براى اعضاء جمعيت آدميّت به همهء نقاط ايران ، منجمله كرمانشاه مىفرستادند ، مندرجات اولين شمارهء قانون مرا مفتون و به خود مشغول كرد وقتى به خود آمدم پدرم را بالاى سرم ديدم ، او تبسم‌كنان مرا مىنگريست معلوم شد كه من ساعتها ، غرق خواندن قانون بودم ، تا جايى كه آمدن پدرم را حس نكرده بودم . از اينكه بدون اجازه روزنامه را برداشته و خوانده بودم ، عرق‌ريزان به پدرم التماس كردم كه گناه مرا ببخشد . پدرم گفت پسرجان من گناه دارم كه تاكنون ترا از وجود اين روزنامه آگاه نكردم ، آنگاه پدرم به تفصيل دربارهء قانون با من سخن گفت ، او از مسلك ماسونيك و مندرجات مجله توضيحات كافى به من داد و اضافه كرد كه قانون خيلى سرّى و خطرناك است ، در هر خانه‌يى كه آن را بيابند ، آن خانه و ساكنان آن را نابود مىكنند ، پر و بالم از شنيدن سخنان پدرم گشاده شد و خستگى و نوميدى از من دورى گرفت ، به خود گفتم اين همان آتشى است كه در طلبش بودم ، بايد هرچه زودتر به اين

--> ( 1 ) . تلخيص از خاطرات امين الدوله ، ص 148 .