مرتضى راوندى

248

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

جمعيت داخل شوم ، همهء شماره‌هاى قانون ملكم مرتبا و بطور مخفى براى پدرم مىرسيد ، هرشماره‌اى كه مىرسيد در نيمهء دوم شب مىخواندم و بعد از چند روز مخفيانه آمده آن را مىبردند ، من هنوز نمىدانم كه آورنده و پس گيرندهء آنها كه بود ، شايد پدرم از جاى مخصوصى آنها را مىگرفت . . . » « 1 » ناصر الدين شاه كه خطر انتشار روزنامهء قانون را به خوبى احساس مىكرد ، دستور داد كه ياران ملكم را دستگير كنند . چنان كه قبلا گفتيم سرانجام در نتيجه تلاش پليس ، 12 نفر از آنها دستگير و در خانهء كامران ميرزا نايب السلطنه محبوس شدند . حاج سيّاح را كه از افراد برجستهء اين جمعيت بود ، به قزوين فرستادند و وى پس از شش ماه حبس به منزل نايب السلطنه رفت و از اينكه تحت تعقيب است شكايت نمود . تقاضا كرد كه با مسافرت او به هندوستان موافقت نمايند ، نايب السلطنه نيز با روى موافق گفت : اجازه مسافرتت را از شاه مىگيرم . بالاخره حاج سيّاح به حضور شاه بار مىيابد ، چون گفتگوهاى شاه با حاج سياح داراى ارزش تاريخى است به ذكر قسمتى از آن مىپردازيم . ناصر الدين شاه دستور مىدهد پانصد تومان پول راه به وى ، و ماهى پنجاه تومان خرجى به خانوادهء حاج سياح بپردازند و با اين تدبير مىكوشد تا دل اين مرد انقلابى و اصلاح‌طلب را به دست آورد و وى را از ادامهء تلاشهاى آزاديخواهانه باز دارد . سپس در حالى كه شاه سخت ناراحت و عصبانى بود ، خطاب به حاج سياح مىگويد : « سياح من سه نفر به اروپا كرده‌ام ، در هر جا چيز تازه‌يى بود با تشريفات مرا برده نمايش دادند ، شهرهاى زيبا و مريضخانه‌هاى بزرگ ديدم كه هريك در ماه به قدر درآمد مملكت ما خرج برمىداشت ، بر خلاف جاده‌هاى تنگ و وحشتناك مملكت ما كه هنوز زنگ دليجان به گوش مىرسد ، ديدم ترن از شكاف كوهها عبور مىكند ، ديدم ترنى كه ما را از كوهى عظيم و پر پيچ‌وخم به قلهء مرتفع رسانيد و سپس به‌همين طريق سرازير نمود ، به قدرى كارخانجات ديديم كه به حساب نمىآيد ، باغات ملى مشاهده كردم ، به سينماها و تماشاخانه‌هاى مجلل رفتم ، همه‌جا و در همه حال مملكت خودم را در نظر مىآوردم كه به جز شهر خراب و ويران و مردمانى پريشان و غوطه‌ور در كثافات چيزى ندارد ، مىتوانى تصور كنى آرزو نمىكردم ملتم را ترقى دهم ، تربيت كنم ، تا پادشاهى خوش‌نام شده و در تواريخ نام مرا به خوبى ثبت كنند . اين سيّد بيچاره ( غرض سيّد جمال الدين اسدآبادى بود ) چون مردمان عادى در

--> ( 1 ) . از كليات ابو القاسم لاهوتى ، ص 99 .