مرتضى راوندى

222

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

دل مىبرد آن خط نگارين * گويى ، خط يار مهربان است پرسش از حالم كرده بوديد ، از حال دردمندى كه مبتلاى فراق ، جسمش اينجا و جانش در عراق ، چه مىپرسى ؟ تا نه تصور كنى كه بىتو صبورم * گر نفسى مىزنم ز بازپسين است به خدا كه بىآن جان عزيز ، شهر تبريز براى من تب‌خيز است ، بلكه از ملك آذربايجان ، هزار آذر به جان دارم و از جان و عمر ، بىآن جان عمر ، بيزارم : گفت معشوقى به عاشق كاى فتى « 1 » * تو به غربت ديده‌يى بس شهرها پس كدامين شهر از آنها خوشتر است * گفت آن شهرى كه در وى دلبر است بلى ، فرقت ياران و تفريق ميان جسم و جان بازيچه نيست ، ايام هجر است و ليالى بىفجر ، درد دورى هست ، تاب صبورى نيست ، رنج حرمان موجود است ، راه درمان مسدود . يا رب تو به فضل خويشتن بارى * زين ورطهء هولناك برهانم همان بهتر كه چارهء اين بلا از حضرت عزّ و علا خواهم تا به فضل خدا رسم ، جدايى از ميان برافتد ، بخت بيدار ، بار دگر روزى شود ، و السلام . » « 2 » نامه‌اى از امير نظام به قائم مقام تبريز : « فدايت شوم رقيمهء جنابعالى على التوالى شرف صدور ارزانى داشته ، نمىدانم از دورى و مهجورى از خدمت سركار اظهار تأسف نمايم و بر سعادت التزام جنابعالى در ركاب مبارك و محرومى خودم حسرت ببرم : جام مى و خون دل ، هريك به يكى دادند * در دايرهء تقدير تقسيم چنين باشد سبزى صحرايى رسيد و امروز آتش ماستى از او به ياد جنابعالى صرف خواهد شد ، از بس از صفا ، و هواى از اينجا تا بلدان تعريف كرده بوديد ، به هوس افتادم كه اگر دماغى و فراغتى داشته باشم ، به دو منزل تا به ايوان بروم و مستشار الملك را هم كه به عزم اقامت از باسمنج آمده ، با خود همراه خواهم برد . هرجا كه هست بىتو نباشد نشست ما . . . » « 3 » جواب مراسله‌ايست به قلم امير نظام : « ديروز رقيمهء عالى را در وقتى آوردند كه از يك طرف به موضع لگد خوردهء اسب كه دردش تسكين نيافته ، زالو انداخته و يك‌ورى افتاده بودم و از طرفى ديگر به واسطه دو عدد دوملى كه مثل حب نبات از چانه‌ام سر بر زده و ضمادى از بزرك انداخته به هيئتى مكره . . . بودم ؛ وقت عصر است ، ابرها متراكم شده هوا را

--> ( 1 ) . جوان ( 2 ) . از كتاب منشآت ميرزا مهدى خان افشار ، ص 31 به بعد . ( 3 ) . منشات امير نظام گروسى ، ص 143 .