مرتضى راوندى

206

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

مىدانند كه اگر در رفع ظلم و بدعت جديد ، كه ضرر آن به ملت و دولت ايران مىرسد و خلق را ناچار مىكند كه براى اموال و اولاد خود سفارتها را به وصايت اختيار كنند ، حرف خيرى بگويند ، قادر ذو الجلال از اعانت ايشان عاجز است . معاذيرى است كه در صور علميهء ايشان به نظر مىآيد ، هيچ‌يك در نظر اهل تحقيق پسنديده نيست ، مگر بگوييم هنوز موجبات رغم و حسد و آتش سوزندهء اين دو خصلت در ميان اين طايفه مشتعل و فروزنده است و در معنى إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ « 1 » رخوتى هم رسيده كه برادران دينى تا اين درجه با يكديگر در مقام نفاق و نخوتند . . . احكام ملتى و دولتى از اعتبار افتاده ، يك حكم در دست كسى نيست كه ناسخ آن در دست مدعى نباشد . ( مصراع ) اين بحث بر ثلاثهء غساله مىرود . . . همين نفاق و نفسانيت سبب تفريق علما شده و ايشان را در سه درجه استقرار داده : رتبهء اولى را مقتضيات علم و حلم و وقار ، يا حفظ ضياع و عقار ، از همه كار بازداشته ، زبانشان در كام است و ذو الفقار على « 2 » در نيام ( مصراع ) شير شريعت است و بس ، حمله نمىكند به كس ! اگر مظلومى به مطاعيت و مرجعيت ايشان ملتجى شود ، چارهء فورى بخواهد ، چون ثمرات وجود خود را در غايت خطا مىبيند ، لا جرم متظلم را به حضور حضرت صاحب الامر ، عليه السّلام ، تسليت مىدهد . فوايد رتبهء اولى بالفعل مكايدى است كه از آن سيّد جمارانى « 3 » و ملاى جهرمى در معاملات شرعيهء مردم به كار مىرود . شعر : و كم من يد قبّلتها عن ضرورة * و كان منائى قطعها لو امكّن « 4 » رتبهء ثانيه را دواعى احتياط چندى مانع بود ، از سست كردن عنان عوام وحشت داشتند ، كه مبادا فتنه‌اى حادث شود كه از رفع آن عاجز باشند ، ولى حالا كه شدايد ظلم و بدعت و اسباب شكايت و نفرت همهء خلق شده ، از ترغيب عوام مضايقت ندارند . . . رتبهء ثالثه . . . هريك منبر و محرابى تصاحب كرده‌اند و بىاجازهء در علم به مرافعهء شرعيه اقدام دارند ، محرر و كاتب در ركابشان مىدود و بذا حكمت و ذلك الكتاب مىنويسند و حاضرند كه هرچه به ارادهء مريدين بگذرد به مقام فعليت برسانند . از هر جايى صدايى بلند شود مثل سيلى كه از سحاب برخيزد با خيل اصحاب مىريزند و نعرهء

--> ( 1 ) . مؤمنان برادر همند ( قرآن ، سورهء حجرات ، آيهء 10 ) . ( 2 ) . اشاره به حاج ملا على كنى است . ( 3 ) . اشاره به سيد محمد باقر است . ( 4 ) . در حاشيه : اى بسا دست كه از روى ضرورت بوسند كه اگر فرصت يابند ببرند به تيغ ( پرتو اصفهانى ) .